خ ج س ت گ ی
Filed under: wordpress | 41 Comments
تقبل الله مریم بانو!
یه روزگاری، وقتی بچهی بچه بودم، دوست نداشتم نماز بخونم. نمیفهمیدمش… هر چقدرم که مامانم به این در و اون در میزد که شاید فرزند ناخلفش خلف بشه فایده نداشت.
بعد یه روزی که یه ذره بزرگتر شده بودم، یه اتفاقی افتاد که با تمام وجودم حس کردم خدا حواسش بهم هست و ازم مواظبت میکنه. نماز خوندن با عشق رو که بهترین راه بود برای تشکر از خدایی که حواسش بهم بود و ازم مواظبت میکرد، شروع کردم. نماز خوندنهایی که بعد از بیشتر از یک دهه هنوزم مشابهش تکرار نشده…
و حالا رسیدم به جایی که نماز خوندن هم بهم جواب نمیده! خدا که به خم و راست شدن خوابالوی صبحهای من و با عجله حمد و سوره خوندن وسط روز من و حرکات شل و ول و با خستگی آخر شب من نیاز نداره! به خودم هم که جواب نمیده. نه آرومم میکنه نه سبک. اون سر سجاده نشستن بعدش و سر روی مهر گذاشتن و تسبیح چوبی تو دست گرفتنه حالش خیلی بیشتره…
این روزا مکان هیچ کدوم از بهترین صحبتهایی که با خدا داشتم سر سجاده نبوده. یکیش مال اون روز صبحی بود که بیدار شدم و هشیار بودم ولی دوست نداشتم از زیر پتو بیام بیرون. به خدام نگاه کردم و با لبخند گفتم: «میدونی چقدر دوستت دارم؟ میدونی چقدر خدای خوبی هستی برای من؟ میدونی…..» یکی دیگهاش مال اون روز بود که داشتم تو پارک قدم میزدم و از آسمون مثل سیل بارون میریخت رو سر مردم و همه تو آلاچیقها وایساده بودن و من آروم آروم راه میرفتم و به این همه زیبایی پاییز نگاه میکردم و سرم رو گرفته بودم رو به آسمون خدام و میخندیدم و داد میزدم و میگفتم: «خدایا عاشقتم! مرسی که این همه خوشبختی به من دادی. مرسی که دوستم داری و مواظبمی…» یا یکی دیگهاش مال دیروز عصری بود که از بس همش بیرون بودم نرسیدم نماز ظهر و عصرم رو بخونم و قضا شد و وسط کلاس که یادم افتاد عذاب وجدان گرفتم که چرا غرق شدم تو این همه بدو بدوهای زمینی و یادم رفته حال خدام رو بپرسم و از حال خودم بهش بگم… همون موقع که سرم رو انداختم پایین و گفتم: «خدایا ببخشم…»
این روزا سجادهام شده زمین فرش شده با برگهای زرد و قرمز و نارنجی پاییز. به جای تسبیح بند بند انگشتهای بهترین بندههای خدام رو لمس میکنم. به جای ذکر گفتن به همه اطرافیانم با لبخند سلام میکنم و بهشون میگم دوستشون دارم. و به جای مهر سر میذارم رو هوای خوشعطر وجودش که همهی وجودمو پر کرده…
تقبل الله مریم بانو!
Filed under: دارنامه | 61 Comments
سقوط غیر آزاد!

افتاد
آنسان که برگ
-آن اتفاق زرد -
مي افتد
افتاد
آنسان که مرگ
– آن اتفاق سرد -
مي افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
شعر: اتفاق از قیصر امین پور
عکس: پاییز کردان، جمعه 88/8/22
پ.ن: این شعر مال این عکس نبود، اما باید مینوشتمش… شعر این عکس این خط از سهراب بود: هرکجا برگی هست، شور من میشکفد…
Filed under: wordpress | 52 Comments
بزرگترین قدرت دنیا

اگر من بزرگترین فرد دنیا بودم به رهبر ایران نامهای مینوشتم و با کلمه به نام خدا جملهام را آغاز میکردم.
آقای خامنهای سلام. مگر شما در اوایل انقلاب نبودید که مردم را بسیج میکردید و در خیابانها روی پرچمهای سفید که روی آن با رنگهای آبی، قرمز، سیاه نوشته بودید «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»
independence, Freedom, Islamic Republic
اما در این کشور نه استقلالی دیده میشود و نه آزادی و نه جمهوری اسلامی دیده میشود. من فقط استقلال را در استادیوم آزادی دیدهام و آزادی (را) در میدانی دیدم که روی تابلویی نوشته شده است آزادی، و جمهوری اسلامی را (هم) که خودتان بهتر از ما میدانید که نام کدام خیابان است.
خدا پدرتان را بیامرزد، آیا خودتان همه را نمیدانید (که) اگر ندانید باید نهضت سوادآموزی را (راه) بیندازید (بیاندازید) چون یک بچه شش ساله هم میداند اینها یعنی چه؟ آدم خندهاش میگیرد چون شما خودتان هم میدانید که استقلال و آزادی در کشور ما نیست. همان زمان شاه هم خیلی خوب بود چون همهی مردم آزاد بودند. این پایان نامهی من نیست چون شما درآمد نفت را صرف مجلس میکنید چون میخواهید مجلس در میدان بهارستان درست کنید. این پایان نامهی من به رهبر ایران است.
…………………………………………………….
متن بالا رو خواهرزادهی من «علی» حدوداً 12 سال پیش و در 12 سالگی (وقتی کلاس اول راهنمایی بوده) نوشته. موضوع انشا این بوده: «اگر بزرگترین قدرت دنیا بودید چه میکردید؟»
12 سال از نوشتن این انشا گذشته…
الان علی بزرگترین قدرت دنیاست، چون تونسته حرفهایی که توی انشای 12 سالگیش نوشته رو در 24 سالگیش توی خیابونهای پایتخت ایران فریاد بزنه…
الان علی بزرگترین قدرت دنیاست، چون در 12 سالگی مثل محمد رسول الله نامهاش به ستمگران زمانش رو با نام خدا آغاز کرد تا نشونش بده قدرت اصلی زندگیش کس دیگهای هست؛ همون جور که در 24 سالگی از هر فرصتی برای فریاد زدن «الله اکبر» استفاده کرد تا به یاد ستمگرای زمانش بندازه که قدرت اصلی زندگیش کیه…
الان علی بزرگترین قدرت دنیاست، چون تونسته به مردم جهان نشون بده که مجلس اونقدرها هم صدای ملت نیست… علی و علیها این روزها زبان ناطق خاک ایران هستند و وظیفهی مستاجران خانهی ملت رو از بهارستان به خانهی تک تک مردم کشور منتقل کردن…
الان علی بزرگترین قدرت دنیاست، چون برای گرفتن نمرهی بیستی که از نوشتن اون انشا در 12 سالگی حقش بوده و ازش گرفتن، اونقدر خوب مبارزه کرده که بتونه در 24 سالگی اون رو نصیب خودش کنه و با افتخار به همهی جهانیان نشونش بده…
نمرهی انشای عملی امروز علی و علیهای دیگه چیزی جز 20 نیست… دیگه هیچ علیای از گرفتن حق نمرهی بیستی که لایقشه دست نمیکشه… دیگه هیچ علی ای نمیترسه… و این یعنی رسیدن به حق پیروزی…
Filed under: wordpress | 38 Comments



Recent Comments