یاکریم لوس من

31ژانویه10
یه موقع‌هایی یه کارایی می‌کنی که بعدش به خاطرش دوست داری خودتو محکم بغل کنی و ماچ کنی! و من بعد از انداختن این عکس و دیدن اندازه بزرگش روی مونیتور چنین حسی رو داشتم! نه تنها دوست داشتم خودم رو محکم بغل کنم، بلکه دوست داشتم این یاکریم لوووووس رو هم که اینجوری برای من فیگور گرفته رو هم چنان در آغوش خود بفشارم که قلبش بیاد تو حلقش و بمیره! :دی
در توضیح عکس هم می‌تونم در این حد توضیح بدم که مشغول عکس گرفتن از بدنه مسجد مدرسه معیرالممالک برای پروژه درس مرمت بودم که دیدم این خانوم یاکریم لوس منتظر نشستن تا من عکسشون رو بگیرم. ما شروع کردیم به عکس گرفتن و ایشونم شروع کردن به قر و قمیش اومدن! کلی عکس از زوایای مختلف ازش گرفتم که این یکی رو وحشتنــــــــــــاک دوست دارم! امیدوارم شما هم دوسش داشته باشید. 


The power of books

26ژانویه10

بر این باورم که نویسنده‌های خوب توانایی آن را دارند که انواع و اقسام بیماری‌های روحی و دردهای درونی‌‌ وجود‌شان را به خوانندگان سرایت دهند. هرچه نوشته‌شان بیشتر از درون و روحشان شکل گرفته باشد، خواننده بیشتر در معرض این امراض و «افکار» مسری قرار می‌گیرد. هرچه به جزئیات صحنه و توصیف احوالشان بیشتر بال و پر داده باشند، خواننده آلوده‌تر می‌شود. هرچه دل پر درد و اندیشه‌های ناب‌تری داشته باشند، نجات دادن خواننده سخت‌تر می‌شود.
اشتباه نکنید! منظور من از این امراض و افکار مسری تنها دسته‌ی شرورانه و ویرانگرشان نیست. حتماً لازم نیست نویسنده حس خوب قاتل داستانش را از کشتن فرد ناخوشایندی در زندگی‌اش چنان به شفافی به تصویر بکشد تا در من خواننده میلی برای کشتن ناخوشایندان اطرافم زنده شود و روز و شب در خیالات خود زندگی شیرین پس از نبودشان را تصور کنم! گاه نویسنده می‌تواند چنان زیبایی افکارش را با زیبایی واژگان پیوند دهد و از زیبایی‌های دنیا و عشق موجود در جای جای کائنات و آزادی و برابری سخن براند که خواننده‌اش ناخودآگاه لبخند رضایت بر لب نشاند و برای چند دقیقه‌ای هم که شده است، چشم بر ناملایمت‌های زندگی خویش ببندد و دست در دست راوی و نویسنده دهد و ‌رود و رود تا برسد به نقطه‌ی اوج و فراز نفس‌گیر انتهایی ماجرا… بعد، به آرامی سر از روی کتاب بردارد، و به نقطه‌ی نامعلومی در دوردست -که شاید تا به حال هم ندیده باشد- خیره شود، بر لبش لبخندی نشیند، و در دلش جرقه‌ی تازه‌ای زند برای تجربه‌ی راهی جدید… و شاید هم شباهنگام که سر بر بالش رویا می‌گذارد، خود نقش اول آنچه خوانده است شود و پایان راه را طبق خواهش دل خودش طی کند و با طلوع خورشید، انسان دیگری شده باشد با دیدی وسیع‌تر، هدفی والاتر و زندگی‌ای قابل ستایش‌تر…
من این چنین نویسنده‌ای را به دیده‌ی تحسین می‌نگرم. که اگر قبل و بعد از خواندن نوشته‌اش آنچه در ذهن من می‌گذرد تغییر نکند، همان بهتر که نخوانم و ندانم آنچه را که در ذهنش گذشته است. نویسنده‌ای که با تار و پود جانش درد نکشیده باشد و برای درمانش آشفتگی‌ها از سر نگذرانده باشد، نمی‌تواند برای دردهای بی‌شمار جهانیان مرهم خوبی شود؛ چون مرهم موقتی بر دل می‌نشیند و چون باد گریزپا از دست می‌رود.
…در این بازار آشفته‌ی پر زرق و برق اندیشه به دنبال دردفروشان می‌گردم. کسی نمی‌داند در انتهای کدام راسته بساط بی هیاهویشان را پهن کرده‌اند؟
.
.
.
پ.ن1: کتابی با این شرایطی که گفتم می‌شناسید؟ معرفی می‌کنید؟
پ.ن2: این پست خیلی وقت بود که ناقص نوشته شده بود. با دیدن عکس‌ها توی این بلاگ بالاخره تمام شد. 

 


با سلام خدمت ببینندگان همیشگی پست‌های مریم بانو، امیدوارم که حال همه‌تون خوب باشه و در این روزهای زمستونی سال 88 همچنان دل‌هاتون سبزی خودش رو حفظ کرده باشه. خب به پیشنهاد دوستان قرار بر این شد که بازی معرفی لینک دوستان رو داشته باشیم. من هم که کلاً خراب رفاقت‌هام هستم، در نتیجه دستی به سر و روی لینکدونی دوستان کشیدم و در ادامه‌اش می‌ریم که داشته باشیم بازی معرفی لینک شما دوستان عزیز رو به بقیه‌ی دوستان عزیز! باشد که در نتیجه‌ی این تلاش مذبوحانه‌ی ما برای بیان شمه‌ای از خصایص نیک شما، شمایی که دوست دارید با دوستان ما که دوست دارند با دوستان شما دوست شوند، دوست شوید!
اینم توضیح میدم که لینک‌های کنار صفحه‌ی من به سه بخش دوستای قدیمی و جدید و دوستای دوستام تقسیم میشه. دوستای قدیمی از بلاد مبارک 360 همراه من بودن و به مرحله‌ی بعد راه پیدا کردن و اکثراً هم روابطم باهاشون از دوستی صرفاً اینترنتی خارج شده که به این خاطر بسیــــــــار خوشحالم و خدا رو شاکر. دوستای جدید افرادی هستند که با ورود به بلاد مبارک وردپرس باهاشون آشنا شدم و از محضرشون در همین محیط به شدت استفاده می‌کنم. و دسته‌ی سوم کسانی هستند که توی وبگردی‌هام یافتمشون و معمولاً خواننده‌ی خاموششون هستم و از همین جا هرگونه‌ی رابطه‌ی اینترنتی و فرا اینترنتی رو باهاشون تکذیب می‌کنم!
و حالا بازی… دوستایی که اکتیو هستند و اونقدر می‌شناسمشون که معرفی‌شون کنم رو معرفی می‌کنم. هرکی هم معرفی نشد یا به خاطر تنبلی و زیاد آپ نکردنش بوده، یا به خاطر عدم شناخت کافی من.
دوستای قدیمی:
ققنوس: یک عدد نسیم خانومی که در تاریخ مبارک 88.8.8 مزدبج شدن و با این کارشون چنان داغی بر دل ما گذاشتند که مگو و مپرس! استاد بلامنازع نوشتن متون عشقولانه در 360 و متون محافظه کارانه در پرشین بلاگ! قابل به ذکره که من و نسیم در ادواری از تاریخ دوستی‌مون در 360 تمایل زیادی به ریشه کن کردن گیس‌های یکدیگر داشتیم که بحمدالله به مرور زمان رفع شد و قراره با نهاری که تو خونه‌ی نسیم مهمونش میشم همه ستم‌هایی که بر من روا داشته رو جبران کنه!
موبد آتشگه خاموش: آیا از خواندن پست‌هایی با موضوعات تکراری خسته شدید؟ در جستجوی مکانی پر از هنر و خلاقیت هستید؟ آرزوی دیدن انسانی با مرام و مهربان را در دل دارید؟ هم اکنون به وبلاگ محمد موبد بروید و از هنرهای فراوانی که از هر انگشتش بر زمین جاریست لذت ببرید! موبد، انتخابی مطمئن!
چرکنویس: تا حالا دوست دریانورد داشتید؟ تا حالا از دید یه دریانورد به دنیا نگاه کردید؟ اصلاً حدس می‌زنید که دغدغه‌های یه دریانورد چی می‌تونه باشه؟ طه کامکار مسئول سایت گرداب یه دریانورده که توی وبلاگ شخصیش از حرف‌های دلش می‌نویسه. البته در جهت رفع گشودگی چشمان مبارک شما از تعجب اعلام می‌کنم که این سایت گردابی که گفتم اون سایت گرداب خوش نام نیست! این سایت گرداب که طه کامکار مسئولشه یه کتابخونه مجازی هست که می‌تونید توش کتاب‌های مختلفی رو برای دانلود پیدا کنید. تعریف از خود نباشه‌ها، ولی خب مریم بانو هم در روزگار فراغتش در روزگاران گذشته داستان‌هایی که خیلی دوست داشت رو تایپ کرد و برای این سایت فرستاد تا دوستاشم بتونن بخونن. کلیه کتاب‌های اهدایی مریم بانو در این سایت رو برای خوندن بهتون پیشنهاد می‌کنم.
چرخ گردون: شهرام بیطار از اون دسته افراد 360 بود که هر بلاگش رو باید با دهانی باز از روبرو شدن با عجایب می‌خوندی و لذت کشف یه سری اتفاق خارق‌العاده از جهان هستی می‌خوندی. خوشحالم که شهرام همچنان به نوشتن این موضوعات جالب که همیشه فکرش رو مشغول می‌کنه می‌پردازه چون با نوشتن هر بلاگش کلی هم لینک جدید و خوب در اون زمینه به خواننده‌هاش معرفی می‌کنه که خوندنشون کلی به بار علمی مخ مبارکمون اضافه می‌کنه.
کالیگولا: رکسانا برای من مترادفه با شعرای چند بخشی‌ای که توی 360 می‌نوشت. شعرایی که با سادگی تمام می‌تونست حس نویسنده‌اش رو به آدم منتقل کنه و معمولاً کلی هم‌ذات پنداری می‌کردی باهاش. دختر خوش سلیقه‌ای که روان‌شناسی خونده ولی روحش پر از عشقه به هنر و ادبیات.
گناه نخستین: دختری که باورش اینه 2 سال دیگه مث من میشه ولی در مخالفت با این نظریه جدال‌های فراوانی در جمع دوستان پیش اومده که مسلماً من و مریم می‌ذاریم بقیه با مخالفت‌های خودشون خوش باشن! به هر حال من و مریم خودمون رو بهتر از بقیه می‌شناسیم. روزنویس‌های مریم از جالب‌ترین نوشته‌ها برای منه. شاید به خاطر همین دید نزدیکی که نسبت به جهان داریم باشه، ولی مطمئنم دقت مریم یا شایدم وقتی که مریم برای خیلی از صحنه‌های زندگیش می‌ذاره از من بیشتره. هنوز نمی‌دونم این خوبه یا نه، ولی می‎دونم که دید مسئولانه‌اش نسبت به جهان برام قابل تقدیره.
الهه ناز: بر خلاف شخصیت ظاهری مهزاد که همیشه در حال شیطونی کردن و خندیدنه، پست‌هاش معمولاً غمگینه. غمگین بودنش هم ناشی از عاشقانه بودنشه. به قول شاعر گفتنی “ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟ برو ای خواجه‌ی عاقل، هنری بهتر ازین؟” غم مهزاد هم همینه. عاشقانه می‌نویسه و انصافاً هم قشنگ هم می‌نویسه. البته معمولاً من به پی‌نوشت‌هاش علاقه‌ی بیشتری دارم تا خود متنش!
امواج تتا: خود سعید رو از بلاگ‌هاش بیشتر دوست دارم. معمولاً دربرابر پست‌هاش حرف کم میارم. دید و سخت‌گیری خاص خودش رو روی مسائل داره و این تعهدی که در خودش نسبت به جهان اطرافش حس می‌کنه برای من قابل احترامه. پست‌های سعید کاملاً منطقیه و این برای امثال منی که احساسشون از منطقشون فعال‌تره یه ذره سخته، ولی مسلماً طرفدارهای خودش رو داره.
این یادگاری از من است: مریم حسینیان اینقدر معروف هست که نیازی به معرفی کردن من نداشته باشه. بودن مریم تو لیست دوستای من یه جورایی نقش پز دادن داره! پز دادن به علاوه یادآوری آرزوی دوری که می‌دونم می‌تونم یه روز مثل مریم بهش برسم. خانم مهربون نویسنده‌ای که داستان‌های کوتاه قشنگش دست من رو می‌گیره و می‌بره تو عالم خوب و خوش روزگار پاکی و مهربونی.
تأملات ذهنی یک پیاده رو: م.پ.ژ چهره‌ی نام آشنای خیلی از روزنوشت‌های من. کاراکتر خلاق و هنرمندی که من سعادت همکلاسی بودن باهاش رو دارم و مسلماً وجودش به علاوه ریحانه از دلایل دلنشینی زیاد دانشگاه برای منه. یه بار توییت کرده بودم: به دانشگاه نمی‌روم اگر مهدی و ریحانه آنجا نباشند. و واقعاً هم روزهای نبودنشون دانشگاه برام هیچ لطفی نداره. خوشحالم که مهدی بلاگ زده و از نقاشی‌ها و تصویرسازی‌هاش که کلی خاطرخواه داره هم توی بلاگش می‌ذاره. از صاحب ذوق‌ترین و با استعدادترین دوستای هنرمند منه.
تخته سیاه: امین شاهنده مسبب اصلی ورود من به وردپرس، سرپرست برنامه‌های ستاد دیدار، بابای نگار، و نویسنده و عکاسی که چیزی آپ نمی‌کنه مگر اینکه درست حسابی باشه. متن‌هاش رو بیشتر از شعراش، و عکساش رو بیشتر ازمتن‌هاش دوست دارم. یه پست داشت درباره 360 که هنوزم که هنوزه وقتی یاد روزگار 360 می‌افتم اون پستش تو ذهنم زنده میشه. شاید اگر تلاش‌ها و پیگیری‌های جدی امین نبود خیلی از بلاگرهای 360 مثل خود من دوباره نوشتن رو شروع نمی‌کردیم.
تضاد: امینی که در جدال با تضادهای درونی خودش، آخر هم خودش رو می‌کشه و هم ما رو! گاهی هم اون وسط‌ها از دستش در میره و یه بلاگی آپ می‌کنه که اساسی به دلت می‌شینه و لذتش رو می‌بری. عکساش از متن‌هاش بهتره و آهنگ‌های انتخابیش از اونا بهتر.
حیاط خلوت: اگر قرار باشه ملکه بلاگ‌نویسی دوستام رو انتخاب کنم مطمئناً کسی نخواهد بود جز سرور هنرور که پست‌هاش آیینه‌ای هستند از اسمش. اگر طنز بنویسه باعث سرور دوستاش میشه و اگر ادبی بنویسه هنر و فن و حس هست که از هر خط فوران می‌کنه! نظراتی که برای پست دوستاش می‌ذاره همیشه با دقت و از سر حوصله هست و در کل دختری هست که باید به دوستیش افتخار کرد.
در کوی نیک‌ نامی: خب این خانوم رو هم که توی پست قبلیم معرفی کردم. بهنازبانو دومین خواهر منه که در 45 سالگی و با اصرار من حاضر شد دست‌نوشته‌هاش رو بده من براش آپ کنم. هنوز اول راهه ولی امیدوارم شرایط روحیش جوری باشه که بشینه و از خاطرات روزهایی از عمرش بنویسه که هنوز هیچ کدوم از ماها به دنیا نیومده بودیم. مطمئنم اگه بالاخره یه روزی این کار رو شروع کنه از بلاگرهای محبوبتون میشه، همونجور که الان از محبوب‌ترین‌های فامیل و خانواده است.
رز سیاه: مناسبتی‌نویسی که گاهی اوقات درباره چنان مناسبت‌هایی بلاگ آپ می‌کنه که فکرش هم از سر کسی نمی‌گذره! نمونه‌اش سالگرد بازی ایران استرلیا! دید دقیق و کاملاً مسئولانه‌ای نسبت به اطرافش داره و چنان در مسائل عمیق میشه که احتمال غرق شدن و نابود شدنش خیلی زیاده!
سومنات: سامان کاشی استثنای این جمع سیصد و شصتی هست. پیشنهاد می‌کنم اگر عضو سایت گود ریدز هستید حتماً نظراتی رو که درباره هر کتابی می‌نویسه رو بخونید چون مسلماً از بهترین کتابخون‌هایی هست که می‌شناسم. پست‌هاش هم معمولاً پره از دیالوگ‌ها و صحنه‌های کتاب‌های مورد علاقه‌اش. درباره سایت گودریدز هم برای دوستانی که آشنا نیستن باید بگم که اگر در خودتون نشانه‌هایی از کرم کتاب بودن می‌بینید حتماً در این سایت عضو بشید چون می‌تونید با نظرات افراد مختلفی درباره کتاب‌هایی که خوندید یا قصد خوندن دارید آشنا بشید.
سیب: یگاااااااانه. دختر فعال و شنگول بلاد 360 و تنبل و بی‌حوصله‌ی بلاد وردپرس! متن‌هایی که تو 360 آپ می‌کرد هر آدم فارغی رو هم عاشق می‌کرد! ولی با بسته شدن 360 و حوادث بعد از اون و افسردگی جمعی‌ای که با این حوادث اخیر گریبان همه‌مون رو گرفت اونم دیگه کمتر نوشت، یا اگر هم نوشت دیگه به پای نوشته‌های 360 نرسید. این رو نوشتم که متنبه بشه و باز شروع کنه! (یگانه! هی هی هی هی!)
عکاسی: کیارنگ علایی هم مثل مریم حسینیان از کسانی هست که من افتخار دارم اسمشون رو به عنوان دوست توی لیست دوستان وبلاگم داشته باشم. اینقدر بزرگ هست که نیازی به معرفی من نداشته باشه. استاد عکاسی و نویسنده‌ای که خیلی چیزها از هنر و اخلاقش یاد گرفتم و از اون دسته افرادی هست که حتی یه سر زدن کوتاه بهش هم کلی چیز به آدم یاد میده. تا همیشه مدیون مهربونی‌هایی که در حقم داشته خواهم بود.
دوستای جدید:
مهتاب: مهتاب رو توی روزهای آخر 360 جستم و گم کردم و باز تازگی‌ها پیدا کردم. مهربون، مهربون، مهربون. و صد البته خوش حس. قلبش اونقدر گرم و زنده و با عشق برای مردم و کشورش می‌زنه که خیلی‌هامون جلوش کم میاریم. غم توی نوشته‌های مهتاب هم از عشقه. اما عشقی که شاید خیلی بالاتر از عشق به فرد باشه. عشق به وطن…
یک دقیقه سکوت: قاصدک کوتاه می‌نویسه ولی عمیق. به قول خودش خوندن بلاگ‎هاش یه دقیقه بیشتر وقت نمی‌گیره ولی خب اکثراً با قابلیت تامل زیاد هستند. از جمله اعمال درخشان کارنامه‌اش میشه به راه انداختن وبلاگ گروهی “به کسی نگو” اشاره کرد که تونست با این کارش جمعی از گلچین بچه‌ها رو دور هم برای یه وبلاگ گروهی و تمرین یک جا نوشتن جمع کنه.
پنگول نامه: مهندس پنگول جونی رو بعد از بسته شدن 360 کشف کردم. فکر می‌کنم اینقدر معرف حضور همگی باشه و لازم به معرفی من نداشته باشه. خوبی کارش اینه که روزنویس‌هاش رو از پست‌هاش جدا کرده و مثل من هرچی خواست بنویسه رو یه جا نمی‌نویسه. و این یعنی قانون‌مند بودن و با برنامه پیش رفتن. مطمئنم اگه همین جور پیش بره معروف‌ترین مهندس وبلاگ‌نویس میشه.
پاک‌نویس: دارنده‌ی مقام والای هیتلرشدگی در جمع دوستان من! اول که بری پست‌هاش رو بخونی فکر می‌کنی شیرین حدود 30 سال سن رو داره. بعد که دقیق‌تر پست‌هاش رو می‌خونی و می‌بینی یه جاهایی خودش رو لو داده که 18 سالشه حسابی شکه میشی. 18 سالگی ما نهایت افتخارمون رتبه 2 رقمی تو کنکور آزمایشی بود، بعد این آقا فرشاد افتخارش هیتلر شدن وبلاگشه! :دی امیدوارم که تنش و افکارش همیشه سالم باشه. چه با هیتلر، چه بی هیتلر!
پاشویه: میثم الله داد رو با مسابقه‌های بلاگ‌نویسیش تو 360 یادم میاد. اون موقع‌ها نمی‌شناختمش. اما چند ماهی هست که افتخار آشناییش نصیبم شده و بارها پای نوشته‌های همیشه عالیش خندیدم یا گریه کردم. بی اغراق از بهترین نویسنده‌های ماست و مثل رفیقش مهندس پنگول جونی با دقت و علاقه وبلاگش رو اداره می‌کنه.
آخ! دندونم: دکتر بهزاد که الان اسم وبلاگش رو تغییر داده و گذاشته آمالگام، ولی برای من همون آخ دندونم باقی می‌مونه چون حس دندون درد رو بهم نمیده! اصولاً دکتر بهزاد راوی حوادث زندگی خودش و دیگرانه، ولی چنان این حوادث رو با دید طنز خوبش بیان می‌کنه که ممکنه تو از حرص خوردن یا غصه خوردن خودش چیزی بخونی ولی به جای احساس همدردی نیشت تا بناگوش باز بشه! مشخصه‌ی بارز بهزاد توجه و احترامی هست که به خوانندگان وبلاگش داره و هیچ نظری رو بدون پاسخ نمی‌گذاره. مشخصه بارز بعدیش هم مرام و معرفتی هست که داره. خود من رو تا حالا چندبار حسابی شرمنده محبت‌هاش کرده که به نظرم بودن چنین چیزی توی دنیای مجازی حسابی جای تقدیر داره، چون حتی توی دنیای واقعی هم دیگه کم میشه پیداش کرد.
تخته شاسی: اولین چیزی که باعث شد خواننده وبلاگ میلاد باشم عکس‌هاش بود. تمیز و دقیق عکس می‌گیره و ارزش عکس‌هاش وقتی بیشتر مشخص میشه که بدونید بدون هیچ گونه ویرایشی عکس‌هاش رو آپ میکنه. جدیداً هم فتوبلاگش رو به نام “میلی فوتو” راه انداخته. اما درباره متن‌هایی که می‌نویسه هم این نکته رو باید حتماً بیان کنم که برخلاف خیلی از وبلاگ‌ها که در لحظه می‌خونی و بعد هم فراموششون می‌کنی، میلاد جوری می‌نویسه که اکثراً تا بعد از چندین روز هم فکرت درگیر متنش میشه. و این یعنی دارا بودن بار معنوی و حرف‌هایی که پشت دل پست‌هاش پنهانه و با یه دور روخونی کشف نمیشه.
دو تا وبلاگ گروهی هم هست که اگه معرفی نکنم جنایت کردم. یکی “مملکته داریم؟” و اون یکی هم “مینیمالیده“. نیازی هم به معرفی و تعریف ندارن هیچ کدومشون. با یک بار سر زدن مشتری دائم خواهید شد!
دیگه هم بیشتر از این اگه بنویسم هم فسفرهای مغر مبارکمون کلاً به باد فنا میره و هم سر انگشتان عزیزمون در اثر تایپ پینه می‌بنده! امیدوارم این همه تلاش ما کمک کنه تا دوستی‌های جدیدی تو این محیط بشه.
سبز باشید و سبز بمانید…
دوشیزه مکرمه و محترمه بلاد وردپرس، مریم بانو

stoplight

29دسامبر09
دلم می‌خواد نصفه شب پشت چراغ سبز چهارراه وایسم، و ثانیه شمارش که صفر شد، و چراغ قرمز، اشکامو پاک کنم، و گاز بدم، و برم و برم و برم…                                                                                                                                                                                  
1- حالم این جوریاس: حرف درست حسابی زدنم نمیاد، حتی حوصله‌ی خوندن مطلب درست حسابی و نظر دادن درست حسابی هم ندارم. یعنی در کل حوصله‌ی نت رو ندارم! از بس که سر و کله زدن با این هیتلر گرامی اعصابمو به باد فنا داده. شما به بزرگی خودتون نبودن درست حسابیم رو تا اطلاع ثانوی ببخشید.
2- بهنازبانو خواهر گرامی‌مون بالاخره شاخ غول رو شکست و در جدال با آبجی کوچیکه‌اش شکشت خورد و مجبور به راه اندازی وبلاگ برای دست نوشته‌هاش شد. خوشحال میشه نظراتتون رو بخونه.
3- یک آقای دندون پزشک باشخصیت دعوتمون کرده به بازی معرفی لینک دوستان. دعوتش رو لبیک گفتم، ولی معرفی این همه دوست کار آسونی نیست و وقت می‌بره. یه مقدارش رو نوشتم، هر وقت کامل شد آپش می‌کنم. گفتم که بدونید شماها هم از طرف من دعوت شدید و کم کم باید برید تو فکرش.
4- یه قرار هم خیلی وقت پیش اینجا بین یه سری دیگه از دوستان گذاشتیم. اینکه با گذاشتن عکسی از اتاقمون، دوستای مجازی رو مهمون زندگی واقعی‌مون کنیم. اونم هرکی پایه هست بگه تا از الان شروع کنیم به تر و تمیز کردن اتاق‌هامون و آماده کردن صحنه‌ی عکاسی! 


گفتنش آسونه، اما واقعاً تصميم آسوني نبود. وقتي خوب نگاه مي‌كردیم، مي‌ديدیم كار بزرگي رو قراره شروع كنيم كه دلمون نمي‌خواست يه تجربه ناموفق باشه یا نصفه كاره بمونه. خوب كه نگاه مي‌كردیم يه همت زياد مي‌خواست، يه جنبش و انرژي عجيب كه شايد هر جايي پيدا نشه. خوب كه نگاه مي‌كردیم كار سختي بود، ولي به هر حال شروع شد و به اينجا رسيد…
مي‌خواهيم تمام تلاش خود را براي حفظ زندگي ديگران صرف كنيم. مي‌خواهيم ديگران هم از زندگي لذت ببرند!
داستان اينه كه بيماران زيادي هستند كه براي تامين داروي مورد نيازشون با مشكل مواجه‌اند، بيشتر از اين بابت كه دارو متاسفانه از جمله اقلام گران قيمت اين دنياي داني محسوب مي‌شه، كه گويا بالاخره جان انسان وقتي منفعتي توش باشه با ارزش ميشه (و در بقيه موارد نه!)، و اينه كه اين بندگان خدا نه فقط براي يك زندگي آروم و كم درد، كه تنها براي زنده موندن نياز به مصرف داروهايي دارند كه گاهي تامين خرج اون‌ها از مرگ سخت‌تر به نظر مي‌رسه.
انجمن‌هاي خيريه زيادي وارد اين عرصه شدند و هر كدوم سعي دارند به نحوي مشكلات بخشي از اين بيماران رو حل كنند. همه ما با محك، مركز بيماري‌هاي خاص، انجمن بيماران هموفيلي و… آشناييم. اما حقيقت اينه كه اين مراكز خيريه مجبورند تا حد زيادي تخصصي كار كنن و تنها به يه عده بيمار خاص كمك كنن و درد و رنج ديگران رو به حال خودشون بذارن.
اين شد كه بچه‌هاي دانشكده داروسازي دانشگاه تهران تصميم گرفتن وارد اين كار بشن و با توجه به رشته تخصصيشون و امكاناتي كه دارن، سعي كنن به شكل‌هاي مختلف در جهت كمك به اين دسته از بيماران حركت كنن. این جوری شد که انجمن «قطره» راه افتاد. البته اين كار اون قدر كار سنگيني هست كه يه سري دانشجوی دانشكده دارو به تنهايي از پسش بر نيان، و لازم باشه كه روي كمك ديگران هم حساب كنن.
خوب يا بد، با توجه به گستردگي كار، مجبور شديم ما هم براي شروع روي يك دسته خاص از بيماران كار كنيم و نسبت به تامين داروهاي پرهزينه اون‌ها اقدام كنيم. «بيماران نقص ايمني». نقص ايمني بدن به انواع مختلفي از بيماري‌هاي اغلب مادرزادي گفته ميشه كه طي اون بدن فرد توانايي تامين ايمني بدن و مقابله با بيماري‌ها رو- حتي بيماري‌هاي ساده مثل سرماخوردگي- نداره. نتيجه اينكه اين افراد- كه اغلب كودكان هستند – همواره بيمار و ضعيف‌اند. كوچكترين زخم و خراشي در بدن موجب بروز عفونت مي‌شه. به علت آفت‌هاي دهاني معمولاً نمي‌تونن از غذا لذت ببرند، و خلاصه اگر اين وضعيت همين طور ادامه پيدا كنه و كنترل نشه، بيمار نقص ايمني خيلي زود – شايد توي همون دوران كودكي- از دنيا بره.
خوشبختانه امروز علم اون قدر پيشرفت كرده كه بتونه با كمك دارو اين نقص رو كنترل كنه. اما مشكلي كه وجود داره اينه كه اين بيماري‌هاي مادرزادي هرگز درمان نمي‌شن، بلكه فقط كنترل مي‌شن. يعني مادامي كه داروهاي لازم رو مصرف مي‌كنه، صحيح و سالمه و معمولاً مشكلي نداره و عين همه ما داره به زندگيش مي‌رسه. اما وقتي كه به هر دليلي – ازجمله مشكلات مالي- مصرف دارو به تعويق مي‌افته مشكلات متعددی بروز مي‌كنه و زندگي به كام اين عزيزان تلخ مي‌شه. و البته اين داستان تا آخر عمر ادامه داره.
از بين داروهايي كه اين افراد مصرف مي‌كنن، سه داروي مهم و حياتي هست كه برحسب اتفاق گرون هم هستن. اولي داروييه كه شايد به گوشتون خورده باشه: آي.وي.آي.جي. اين دارو به صورت تزريقي مصرف مي‌شه كه هزينه ماهیانه‌اش براي كودكان چيزي در حدود 80 هزار تومن در مياد. داروي ديگه به اسم اينترفرون گاما شناخته مي‌شه كه هر آمپول حدود 30 هزار تومن هزينه داره و بايد هر 5 روز يك بار مصرف بشه كه مي‌‎شه ماهيانه 180 تومن. داروي ديگه قرص‌هايي هستن كه روزانه مصرف مي‌شن و هر يه دونه‌اش 2 هزار تومن قيمت داره، يعني ماهيانه 60 هزار تومن.
شايد در نگاه اول اين هزينه چندان زياد به نظر نياد. شايد براي خيلي از ما كه قشر متوسط جامعه‌ايم تامين اين هزينه ها امكان‌پذير باشه (ولو به سختي)، اما مي‌شناسم كساني رو كه تامين همون ماهي 80 تومن اول رو هم نداشتن و فقط زماني نسبت به خريد دارو اقدام مي‌كردن كه عفونت‌هاي متعدد و بيماري‌هاي عجيب و غريب روزمره امونشون رو مي‌بريد و ديگه نمي‌تونستن تحمل كنن. و اين يعني دست و پنجه نرم كردن با مرگ…
مي خوايم چيكار كنيم؟ چه كمكي مي خوايم؟
• كار دانشجوئيه، و خب اين خودش خيلي چيزا رو روشن مي‌كنه. براي تامين هزينه اين داروها راهكارهاي مختلفي مطرح مي‌شه كه يكيش برگزاري بازارچه خيريه است. سال‌هاي قبل دانشكده داروسازي تجربه موفق چند تا بازارچه خيريه رو داشت، كه بچه‌ها محصولات خوراكي (اعم از چاي و كيك خانگي و انواع سالاد و ساندويچ و…) و محصولات فرهنگي (مثل كتاب و…) رو فروش ميذاشتن و سود فروشش رو به كار خير مي‌زدن. اين طرح مي‌تونه براي همين دانشكده و البته دانشكده‌هاي ديگه به خوبي برگزار بشه، كه البته نيازمند كمك و همكاري شماست. طرح ديگه‌اي كه توي همين زمينه انجام شد، اكران فيلم بود كه پول بليت مربوط به اون خرج خيريه مي‌شد. اگر مايل به همكاري باشيد، مي‌شه همين برنامه ها رو هرجايي در هر دانشكده یا سازمان یا جمعی اجرا كرد… (اگه راه ديگه‌اي هم به نظرتون مي‌رسه حتماً بگيد.)
• طرح بعدی‌مون نصب صندوق در محيط دانشگاه‌ها براي جمع آوري صدقات بچه‌هاست. اين صندوق بايد چند تا وي‍ژگي داشته باشه. اول اينكه بايد جلب توجه كنه و با صندوق‌هاي عادي متفاوت و البته ارزون باشه. (كي مي‌تونه طراحي كنه؟) دوم هم اينكه بايد نوشته‌اي روي صندوق باشه كه هم معرف اين خيريه باشه، هم به قدر كافي جذاب و مهيج (!) باشه كه در نتيجه فرد قانع بشه كه بايد كمك كنه.
• علاوه بر صندوق، مي تونيم از بچه‌ها بخواهيم كه صدقه‌هاي شخصيشونو (اعم از پول خردهايي كه ته جيب آدم مي‌مونه…) براي ما بيارن. برای همین خوب مي شه اگه بشه يه صندوق كوچيك، یا حتی کیف کوچیک هم براي هر فرد طراحي كرد كه تا بعدن پولشو بياره و تحويل بده. (باز هم کی طرح تو سرش داره؟) البته اينجا ما به افرادي هم نياز داريم كه اين پول رو دريافت كنن و بيان تحويل ما بدن، يعني يه سري شعب زنده در دانشگاه‌ها و خانواده‌‎ها و… اگه كسي مي‌تونه واسه اين قسمت همكاري كنه دستش بالا!
فعلاً جاهايي كه ازتون كمك مي‌خوايم هميناس. اگر نكته‌ ديگه‌ای هست كه به نظرتون با اهميت مياد و ما يادمون رفته، يا كار ديگه‌اي از دستتون برمياد بگيد. به هر حال از كليه مشورت‌ها و نظرات استقبال و استفاده مي‌شه…
و در آخر، ممنون كه وقت گذاشتيد و خونديد و نظر مي‌ديد.  

***

خب بچه‌ها! این متن رو سعید نوشته بود. هم اکنون نیازمند یاری سبــــــــزتان هستیم. یعنی بهتره بگم من یکی که خیلی روی کمک شماها حساب کردم. با توجه به شناختی که از فعالیت‌های جمعی خیلی‌هاتون توی 360 دارم، می‌دونم که حساب باز کردنم الکی نیست. منتظر نظرات و تجربیات و کمک‌های خودتون و دوستاتون که با لینک‌های شما به این صفحه میان هستیم.