رابطه مستقیمی هست بین میزان ایدهها و افکار من با حجم کاریم. هرچی بیشتر سرم شلوغ میشه بیشتر ایده به ذهنم میرسه.
الان یه دفتر کنار موس کامپیوترمه برای نوشتن ایدههایی که موقع نت گردی به ذهنم میرسه، یکی رو میز تحریرم واسه فکرایی که وسط درس خوندن حمله میکنن.
بعید نمیدونم چند روز دیگه یکی هم بذارم تو دستشویی واسه فکرایی که اونجا میان تو سرم!
تو حموم رو که اصن نگو! باید ماژیک ببرم وقتی زیر دوشم و یه فکر از توی دوش تلپی میافته تو سرم، رو دیوار بنویسمش که یادم نره!
تو رخت خواب آقا! اونجا که باید سیستم ضبط صدا رو فعال کنم. یعنی لامصب چراغ که خاموش میشه و دراز میکشم انگار به این فکرا دستور حمله دادن! دوان دوان میان آدم اصن خواب از سرش میپره از ذوق. حالا تازه اون موقع میشه مثلاً ضبط کرد صدا رو. جدیداً توی خوابم هم خوابهایی میبینم که باید به محض بیدار شدن بنویسمشون اینقدر که ایدههای خوبی توشونه. اصن یه وعضیا!
خلاصه زندگیمون الان اینجوریه. شلوغ شلوغ. با سرعت زیاد زیاد. و با یه عالمه فکر و ایده و طرح که صف کشیدن من سرم خلوت بشه بتونم از تو سرم بیارمشون بیرون و دو دستی به عالم بشریت تقدیمشون کنم. سخته ولی خیلی خوبه. انگار که واقعاً زندگی عالم معنا و هدف داره. خستگیهاش هم شیرینه.
این روزا شور و هیجانم از خودم اصن.
:دی
وااای دقیقا مثل من
من حتی یه وقتایی تا میام بخوابم، یه سری کلمه و جمله به عنوان پست ریدف میشن تو سرم… اصلا توانای کنترلشون رو ندارم
بعد تا میام صدامو آروم با موبایل ضبط کنم که صبح ببینیم چه چرندیاتی داشتم می گفتم، متوقف میشه :| در کمتر از چند ثانیه، همش می پره… درگیری عظیمی با خودم دارم خلاصه :دی
بد مشکلیه ها
معلوم هم نیست این دانشمندا چه غلطی می کنن که هنوز یه چیزی نساختن که فکرای ما رو خود به خود بنویسه
بدترین قسمتش اونجاست که تو افکارت غوطه ور شدی و داری با خودت حرف میزنی، بعد به خودت که میای میبینی نفر جلوییت تو مترو بهت زل زده، چون بنده خدا فکر میکرده تو میخواستی یه چیزی ازش بپرسی. تو این حالت مجبوری سرتو در حالیکه هنوز داری با خودت زمزمه میکنی(منتها به صورت تصنعی) بچرخونی یه طرف دیگه تا طرف بفهمه کلا تعطیلی و بحث اصلا شخصی نیست.