از آخرای سال 87 افتاده بود تو دهنم که من باید تو تاریخ 88.8.8 عروسی کنم. اون وقتا زندگی مجازیمون به 360 محدود میشد. میرفتم و میاومدم و اونجا این رو مینوشتم. دیگه همه بچهها میدونستن مریم بانو منتظر رسیدن 88.8.8 هست. تقویم 88 که خریدیم قبل از هر چیزی 8.8 رو توش پیدا کردم. تازه اون موقع بود که فهمیدم 88.8.8 جمعه هست و روز تولد امام رضا. کلی غافلگیر شدم. شوخیای که راه انداخته بودم داشت جدی میشد!
گذشت و گذشت و گذشت. توی اون 6-7 ماه اول 88 اینقدر اتفاقات مختلف افتاد که زندگی همه رو تغییر داد. تو دنیای مجازی 360 بسته شد و ماجراهای تلخ و شیرینش رو هم با خودش برد. همزمان با بسته شدن اونجا «حوادث اخیر» رخ داد و از این رو به اون رو کردمون. اینقدر افسرده شده بودیم که یادمون نبود چه روزها و خاطراتی داشتیم، چه خندهها و شوخیهایی داشتیم…
خرداد و تابستون گذشت و داغش رو روی دلمون گذاشت و رفت. پاییز شده بود و خستگی و افسردگی بعد از اون جریانات تازه داشت خودش رو نشون میداد. خراب بودم…
تا اینکه یه روز پاییزی یه دوست خوب قدیمی رو که دست تقدیر از هم جدامون کرده بود رو دوباره دیدم. زندگیم عوض شد یا به قول معروف وارد فاز جدیدی شد! اون یه دوست قدیمی اومد و شد یارم… تکههای خرد شده روحم رو به هم وصل کرد و از اون مریم داغون یه مریم تازه ساخت. پا به پام اومد و پا به پاش رفتم تا تونستیم به جایی برسیم که جفتمون تو آرزوهامون میدیدیم. از 88.8.8 باخبر بود. یه بار تو حرفام از خاطرات 360 که براش میگفتم اینم گفته بودم. 88.8.8 رو برام خاطرهساز کرد. همون جور که دوست داشتم… اون سال چند تا از بچههای 360 بهم گفتن دیدی 8.8 هم شد و کاری نکردی؟ و من تو دلم قند آب میشد و بهشون میخندیدم که چیزی نمیدونن. شوخیای که راه انداخته بودم اینقدر خوب و قشنگ جدی شده بود که من جز شکر خدا به خاطرش کاری نمیتونستم بکنم.
امروز 2 سال از اون روز گذشته. 90.8.8 هست و باز چند تا از دوستای قدیمی 360 بهم مسیج زدن و گفتن که امروز همش یاد تو و 88.8.8ت بودیم. منم در جوابشون خندیدم و جواب دادم که «ای بابا! اگه اون موقع ازدباج کرده بودم الان دومین سالگردش بودا! :دی» آخه هنوزم دوست ندارم برای کسی تعریف کنم پاییز اون سال برای من چطوری گذشت. آخه فقط خودم و یارم میدونیم 88.8.8 یعنی چی. اتفاقات اون پاییز فقط مال ماست. دوست ندارم داستانش رو تعریف کنم. بعضی داستانها جاش فقط تو سینه اون کسی هست که اونو میدونه. تا وقتی اونو اونجا داره احساس گرما میکنه، وقتی پخش بشه دیگه چیزی ازش نمیمونه.
اینها رو نوشتم که بگم این روزگار رو دوست دارم. حس خوبی هست که ببینی دوستات با وجود همه مشغلههای زندگیشون وقتی به تقویم نگاه میکنن یادشون به این بیفته که یه مریم بانویی بود که یه مدت گیر داده بود میخواد 88.8.8 عروسی کنه، و بعد گوشیشون رو بردارن و به خاطر تجدید خاطرات شوخیهای اون زمان بهت مسیج بزنن… حس خوبی هست که صبح که از خواب بیدار میشی یادت بیفته امروز دو سالگی 88.8.8ت هست و اول لبخند بزنی و بعد از جات بلند بشی. انگار که یهو یه نور کوچولوی عزیز توی قلبت خودشونو نشون بده و گرمت کنه… حس خوبی هست که به این فکر کنی دو سال و خوردهای پیش تو این روزها چه روزهای سختی رو میگذروندی و الان به خاطر داشتن یه یار همراه چقدر آروم و خوشبختی…
خیلی لطیف نوشتی مریم
امیدوارم از اون روزهای پاییزی که دلت گرم شد، همیشه تو زندگیت باشه
الهی قربونت بشم بانو جان. من که هرچقدرم لطیف بنویسم به قشنگی و پر حس بودن نوشتههای تو نمیرسه. :***
ولی من هنوز موندم که چرا فکر میکردم تویتات شوخیه :)) حالا بگذریم مـــــبــــــارکه :D
:))
تو اصن منو جدی نمیگیری دلخوش. تو تفکراتت درباره من باید یه تجدید نظر کلی بکنی. :دی
یادش بخیر.هفت هفت هفتادو هفت که برنامه کودک میدیدم و رفیعی و مدرس مجری برنامه کودکی بودن. هشت هشت هشتادوهشت درگیر دفاع لیسانس بود. نه نه نودونه شاید …
آره اون 77.7.7 هم نوجوانی مارو ساخت. یادمه اون موقع نیمرخ که تموم شد کلی افسردگی گرفتم حتی! :)
اخ اخ اخ اخ گفتی نیمرخ اه اینجا از اون شکلک سبزا نداره صد تا بذارم؟
اه اق
اون گودرت راجه به چرت گفتن شاملو باحال بود.
مخصوصا وقتی دستشو تا آرنج برد تو شعرای حافظ و جاهاشونو عوض کرد. اینو می گم با وجود اینکه عمیقا شاملو رو یکی از سه یا چهار روشنفکر به معنای واقعی کلمه این کشور منورالفکرزده می دونم
عشقم کشید زیر این پستت کامنت بذارم
جوابتو همونجا زیر کامنتت دادم
ولی بدون تو بی معرفتی نه من (جدی نگیر هردومون بی معرفتیم!!)
ولی امیدوارم هرجا هستی و هستید شاد باشی و باشید…