بوی کُنار و دریا

برچسب‌ها

,

Image

دم ظهر که میشه یه تیکه از روحم (اون قسمتش که هنوز بچه مونده و روانشناسا بهش میگن کودک درون، همونی که وقتی بیدار میشه آدم دلش شیطونی کردن و بی‌بهانه خندیدن می‌خواد) میره و میره و میره تا برسه به حیاط خونه دهدشتی بوشهر.

میره اونجا و حوضش رو آب می‌کنه، بعد یه تخته می‌ذاره جلوی ورودی آب‌انبار زیر حوض که هی نگاهش بهش نیفته و بترسه، بعدش هم از کُنارهای سالمی که ریخته روی زمین یکی برمی‌داره و عمیـــق بو می‌کندش و ریز ریز می‌خنده.

وقتی همه اهل خونه خواب بودن یواشکی میره از زیرزمین خونه زغال پیدا می‌کنه و کف حیاط لِی‌لِی می‌کشه. هشت تا خونه لِی‌لِی رو که کشید و عددهاشو نوشت آروم می‌شینه رو پله‌ها و منتظر میشه تا سایه درخت کُنار از روی زمین یواش یواش خودشو بکشونه تا زیر پنجره‌ی اتاق ننه دریا. اون وقته که می‌تونه بره سمیه دختر همسایه رو صدا کنه تا با هم توی حیاط لای نسیم هوا و بوی کُنار بازی کنن.

سمیه میگه پدربزرگش بهش گفته هر روز عصر روی دریا منتظر شنیدن صدای خندیدن اونه. میگه پدربزرگش گفته باد رو از روی دریا می‌فرسته تا صدای خندیدن اونو براش ببره روی لنج چوبی و شادش کنه. واسه همین سمیه همش بلند بلند می‌خنده و منم می‌خندونه تا صدامون برسه به دریا و لنج آبی و قرمز پدربزرگش.

عصر که میشه، وقتی سایه‌ی درخت‌های توی حیاط خونه‌تون رسیدن وسط پنجره‌ها، اون موقع اگه صدای خندیدن دوتا بچه رو توی گوش یا دلتون شنیدید، بدونید صدای خنده من و سمیه‌س که باد داره می‌بردش سمت دریا، تا یه پیرمرد ناخدا، یا حتی شمارو شاد کنه…

.

.

.

عکس از حیاط خانه دهدشتی بوشهر. فروردین 91

 

Advertisements

چهار ساعت قبل پرواز

برچسب‌ها

گاهی فقط سفر و سکوت و تنهایی باعث میشه آدم بفهمه چی از جون خودش و زندگیش می‌خواد.

گاهی برای پیدا کردن «خود» باید از همه دوست و آشناها دل کند و رفت یه جای دور، نشست لب دریا، یه آینه‌ی کوچیک هم گرفت توی دست، تا وقتی بالاخره تونستی راهت رو انتخاب کنی توی اون آینه به چشمای خودت نگاه کنی و به خودت قول بدی…

گاهی وقتا آدم واقعاً نیاز داره به خودش قول بده! اونم نه تو جایی که همیشه زندگی می‌کنه و به عبارتی روزمرگی می‌کنه. گاهی آدم باید قول‌های مهم زندگیش رو توی جاهای خاص به خودش بده. جاهایی که تکرار شدنی نیستند.

گاهی آدم باید یه دقه چمدون هنوز بسته نشده‌ش رو ول کنه و بیاد حرفای توی سرش رو بنویسه تا به باور سفرش و هدفی که ازش دنبال می‌کنه برسه. باید یه جوری حک کنه حال و هواشو. چون همون طور که پشت دفتر برنامه ریزی قلمچی نوشته کمرنگ‌ترین جوهرها از قوی‌ترین حافظه‌ها ماندگارترند!

آدم گاهی بعد از تولدش باید خودش خودشو ثبت کنه. این بار پدر مادر مجبور نیستن برن ثبت احوال تا بودن تورو ثبت کنن. خودت باید تصمیم بگیری که کجا و چطوری می‌خوای ثبت بشی…

.

.

.

.

.

ساعت 1:45 بامداد شنبه 26 فروردین 91، حدوداً 4 ساعت قبل از پریدن به بوشهر

تبدیل کاش به باید

برچسب‌ها

دلم وبلاگ نوشتن می‌خواد. مثل قدیما. مثل همون پست‌های قدیمی که هنوزم نگه داشتمشون…

شماهایی که وبلاگ نویس موندید بردید. من و مایی که رفتیم باختیم… غرق شدیم… هویتمون رو از دست دادیم…

می‌خوام برگردم. می‌خوام باز بنویسم… کاش بتونم از این تنبلی و بهانه‌تراشی مزخرفم دست بردارم. یعنی «باید» از این تنبلی و بهانه‌تراشی مزخرفم دست بردارم! باید… باید…‏

پستی به افتخار «یکی»‏

برچسب‌ها

,

دنیا خیلی کوچک‌تر از چیزی هست که بخوای جدی‌ش بگیری. برای همین وقتی یهویی برنامه‌ت جور میشه بری تو یه کافه و زهرا رو ببینی، اون موقع که می‌بینی «یکی» بهت زنگ می‌زنه که برگرد پشت سرت رو نگاه کن و می‌بینی اون دو تا میز عقب‌تر از تو نشسته چندان تعجب نمی‌کنی.

شاید فقط تعجبت از این باشه که «ئه چقدر عوض شدی!» یا «چقدر بزرگ شدی بچه!» ولی بعدش که یه ذره از شوک اولیه در بیای و فکر کنی ببینی چندان هم چیز عجیبی نیست. تو حداقل یه سال و نیم پیش این آدم رو دیدی و از اون موقع چی تو دنیا ثابت مونده که این «یکی» ثابت بمونه.

بعد که میای خونه باز داری بهش فکر می‌کنی. همچنان اون جمله مسخره «وای چقدر بزرگ شده بود، چقــــدر عوض شده بود!» توی سرت تکرار میشه. ولی بعد که می‌شینی پشت کامپیوتر و لم میدی به صندلی یهو یکی از حرفایی که توی اون دیالوگ کوتاه ازش شنیدی توی ذهنت میاد و بعد توی دلت یهو یه جرقه شادی می‌زنه که «ایول پس تو این مدتی که ازش بی‌خبر بودم کم نیاورده و راه خودش رو با وجود سختی‌هاش ادامه داده». بعد دیگه از بعد از اون همش بهش فکر می‌کنی و لبخند می‌زنی. یادت می‌افته چقدر دوتایی تلاش کردید برید دانشگاه تهران سر کلاس‌های دکتر شفیعی کدکنی ولی یا همش خواب موندید، یا آخرم که با هزار بدبختی تونستید برید اون روز کلاس استاد کنسل شده بود و ضایع شدید. همین جور این لبخنده ادامه پیدا می‌کنه. یه جاهایی حتی یهو نیشت هم باز میشه.

بعدش ولی دیگه مهم نیست چی میشه. یعنی ته این نوشته مهم نیست. مهم فقط اون مسیره بوده که تو حس کردی یه آدم تونسته اون رو اون جوری که دوست داره بگذرونه. هر چقدر هم ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند که اون آدم اون کار رو نکنه! همین دیدن برنده بودنش می‌تونه اینقدر برای من مریم بانو عامل بزرگی باشه که باعث بشه بیام این خونه گرد و خاک گرفته رو به افتخارش آب و جارو کنم و بگم «یکی» دیدنت خیلی فاز داد امروز! کاش اصن همیشه یکی باشه که وقتی توقعش رو نداری به یک‌بارگی به آدم مسیج بده و بگه برگرد!

انسانم آرزوست

برچسب‌ها

,

چرا آدما به هم حرفای خوب نمی‌زنن؟ لبخند نمی‌زنن، نگاه مهربون نمی‌کنن؟

چرا وقتی داریم تو خیابون راه می‌ریم عابری که از روبرو میاد با دست به منظره قشنگی که پشت سرمون داره اتفاق می‌افته اشاره نمی‌کنه و نمی‌گه «هی اونجا رو ببین چه قشنگه!». چرا تا می‌بینیم یه عابر که از روبرو داره با لبخند میاد سمت‌مون اول گارد می‌گیریم و فکر می‌کنیم که نکنه بخواد اذیت یا گدایی مدرن کنه؟

چرا وقتی آخر مسیر از تاکسی پیاده می‌شیم راننده تاکسی صدامون نمی‌کنه و با لبخند نمی‌گه «دخترجون وا کن اون سگرمه‌هارو دلمون گرفت!». اصلاً چرا تا راننده تاکسی‌ها می‌خوان باهامون دو کلوم حرف بزنن سریع اخم‌هامون رو می‌کشیم تو هم که یه موقع پاشو از گلیمش درازتر نکنه؟

چی شد که آدم‌ها اینقدر از هم ترسیدن؟ اینقدر از هم دور شدن؟ بهتره بگم چی شد که آدم‌ها یه کار کردن که این همه از هم بترسن و دور بشن؟

دلم می دونی چی می خواد؟ اینکه یهو یکی که اصلاً هم منو نمی‌شناسه بیاد شونه‌هامو بگیره و تو چشمم نگاه کنه و همونجور که میشه از تو چشماش صداقت و اطمینان رو دید یه حرف خوب بهم بزنه. حواسم رو به یه چیزی جلب کنه که قبلاً نبوده و بعدشم یه چشمک مهربون بزنه و بره. یه آدمی که حرف زدن با من رو وظیفه خودش ندونه. اینقدر پر و لبریز از حس خوب باشه که دلش بخواد بیاد و حسش رو با من تقسیم کنه. نه با من‌ها! یعنی دلش بخواد به یکی که اصلاً نمی‌شناسدش چیزی ببخشه. و از شانس من، من سر راهش باشم.

دلم می‌خواد از آدما نترسم. بتونم بدون ایجاد شدن هیچ توقع و یا رابطه پایداری کنارشون بشینم و باهاشون حرف بزنم و به حرفاشون گوش کنم و بعد هم خداحافظی کنم و برم. رابطه‌های کوتاه مدت ولی با عمق زیاد…

دلم محبت دیدن از آدم‌ها می‌خواد. دلم محبت کردن بدون ترس از سوء برداشت به آدم‌ها می‌خواد. دوست دارم با دختر و پسر و پیر و جوون بشینم حرف بزنم. از دید اونا به زندگی کنم. دوست ندارم بترسم از اینکه نکنه حالا فولان پسر فکر کنه عاشقش شدم دارم بهش نخ میدم، یا فولان دختر دیگه آویزونم بشه و توقع داشته باشه بار زندگی‌ش رو به دوش بکشم، یا فولان خانوم یا آقا بدون اینکه کامل بشناسن منو دربارم قضاوت کنن و با بقیه درباره من حرف بزنن. دلم روابط انسانی می‌خواد. انسانی!

دلم نگاه کردن مهربونانه به مردم می‌خواد. لبخند زدن بهشون. حرف‌های خوب زدن بهشون…