برچسب‌ها

, , ,

      مریم گلی 

برگشته‌ام به روزهای خوب کودکی که ترس بزرگم قهر کردن دوستم بود و گیر کردن دامن صورتی چین‌دارم در پره‌های زنجیر دوچرخه و پاره شدنش… برگشته‌ام به آن روزها که دنیایم حیاط پُر دار و درخت خانه بود و دلخوشی‌ام تاب بلند حیاط خلوت. همان روزها که هر که بالاتر می‌رفت و نمی‌ترسید و چشم‌هایش را نمی‌بست، برنده می‌شد و دل می‌سوزاند از بقیه هم‌بازی‌ها… برگشته‌ام به همان خانه و همان درخت گردو و همان انگور که هنوز هم هیچ انگوری به خوشمزگی‌اش نخورده‌ام، و همان شوق آمدن تابستان و رسیدن میوه‌ها و روی دیوار رفتن‌ها و میوه‌ چیدن‌ها… رسیده‌ام به همان پاگرد پله‌ی بین دو طبقه‌ی خانه‌مان که با وجود تنگی‌اش همیشه خانه‌ی خاله‌بازی‌هایمان می‌شد و مدرسه‌ی معلم‌بازی‌ها… انگار هنوز هم آن راهروی تنگ منتهی به آشپزخانه هست و من از ترس تنها ماندن در آشپزخانه تمام طولش را می‌دوم و می‌دوم که زودتر از خط پایان بگذرم و پرتاب شوم در گرمی آغوش هال خانه و بودن مادر و پدر و خواهرها… ه

برگشته‌ام به آن روزها، اما با نیمی از وجودم… که اگر پاهایم را هم برده بودم تندتر رکاب می‌زدم و از پسرهای بزرگ‌تر محله نمی‌ترسیدم و تمام طول سرازیری خیابان را آنقدر سریع پایین می‌آمدم که امروز حسرت نخورم که کاش دوچرخه‌ام بود و هم‌‌بازی‌ها بودند و آن لذت بازی باد با موهایم در سرازیری خیابان بود… که اگر دست‌هایم را هم برده بودم از شاخه‌های بیشتری بالا می‌رفتم و همه‌ی انگورها و گردوها را می‌چیدم و همان جا می‌نشستم و می‌خوردم که امروز حسرت نخورم که کاش می‌شد چشم‌های همسایه‌ها را برای ساعتی بست تا یک دل سیر از دیوار و درخت بالا بروم و میوه بچینم و همان جا بنشینم و سرخوشانه بخورم، که انگار جهان آفریده شده تا من به آن لحظه و آن سرخوشی برسم… ه

 برگشته‌ام به آن روزها ولی تنها با چشمی و حافظه‌ای و روحی که نه می‌تواند به تندتر رکاب زدنم کمک کند و نه دستم را می‌گیرد و از شاخه‌ای بالاتر می‌کشد… برگشته‌ام و نگاه می‌کنم و باز لذت می‌برم از هر آنچه داشتم؛ که داشته‌های کم و ساده‌ی دیروز من از داشته‌های زیاد و به اصطلاح به روز بچه‌های امروز هزار بار بهتر بود.. که دلم می‌سوزد برای بچه‌های امروز که نه تنها در دوران انواع و اقسام جنگ‌های روانی زندگی می‌کنند، که خاطرات فردایشان را هم بازی‌های جنگی کامپیوتر و پلی‌استیشن می‌سازد و حتی توپ فوتبالشان از کوچه پس کوچه‌ها به کافی‌نت‌ها و گیم‌نت‌ها افتاده است… برای بچه‌های امروز که در خاطرات فردایشان نه زانوی زخمی‌ای از زمین خوردن‌های دوچرخه سواری و فوتبال هست و نه دست خراشیده با شاخه‌ی درخت و سر شکسته از پایین افتادن از دیوار… برای بچه‌های امروز که در خاطراتشان فقط انگشت‌های شصت و اشاره‌‌ی رکورد شکنشان نقش دارد و دسته‌ی پلی‌استیشن و صفحه‌ی کلید این رایانه‌ی عزیز! ه

 

توضیح عکس: محبوب‌ترین عکس از روزگار کودکی من… هنوز هم در خاطرم مانده که برای انداختن این عکس (که در اصل دسته جمعی هست و با پدر و مادر و همه خواهرها و برادرم)، چند لحظه‌ای به زور یک جا ایستادم! که این نگاه و بند افتاده‌ی شلوار پیش‌بندی خبر می‌دهد از سر درونم! :دی

 

Advertisements