برچسب‌ها

, ,

از همیشه ... تا هرگز

همیشه – هرگز – همه – فقط – تنها – هیچ و …
نسبت به قیدهای مطلق حساس شده‌ام. افسوس می‌خورم وقتی می‌بینم آدم‌ها به راحتی در مکالماتشان درباره‌ی هر چیزی از این قیدها استفاده می‌کنند، بدون اینکه گاهی ذره‌ای هم به آن ایمان داشته باشند…
شاید حساسیتم از وقتی شروع شد که یکی از بهترین همکلاسی‌های دوران راهنمایی‌ام، روزهای آخر سال تحصیلی به من هدیه‌ای داد که روی آن نوشته بود: «همیشه به یادت هستم و دوستت دارم»… ولی بعد از گذشت چند سال و وقتی دیگر همکلاسی‌اش نبودم، از کنارم می‌گذشت و سعی می‌کرد نگاهش به نگاهم نیافتد که نخواهد سلامی را علیک دهد! گله‌ای نداشتم، هرچه بود ناراحتی پایان یافتن «همیشه»ای بود که فکر نمی‌کردم آن قدر زود از راه برسد…
بعد از آن هم بارها و بارها با بی‌رحمی زودگذری این قیدها مواجه شدم و شاید در خود شکستم و باز بلند شدم. و یاد گرفتم که دل نبندم به این همیشه و هرگزها که معمولاً گفته می‌شوند تا به حجم مخمل پشت گوش‌های ما اضافه کنند و راهی شوند برای راحت‌تر رسیدن گوینده‌اش به مقاصد پلیدش!
از آن به بعد با خود عهد کردم که نه کسی را مصداق قید مطلق بدانم و همیشگی پندارمش و تنها برای خود بخواهمش و همه‌ی فکر و ذکرم کنمش، نه کسی را چنان از خود رانده شده بدانم که راه بازگشتش هرگز باشد. هرچند دلی که شکسته شد را نمی‌توان دیگر به سان قبل ساخت و پرداخت…
که به قول شاعر:
ما چون ز دري پاي کشيديم کشيديم … اميد ز هر کس که بريديم بريديم
دل نيست کبوتر که چو بر خاست نشيند … از گوشه بامي که پريديم پريديم
رم دادن صيد تو از آغاز غلط بود … حالا که رماندي و رميديم رميديم
Advertisements