برچسب‌ها

,

   

خاطره عروسی خواهر شماره 4پیش نوشت: متنی که این بالا عکسش رو می‌بینید و این پایین خودش رو می‌خونید، از اولین خاطره‌ نویسی‌های زندگی منه! سال اول راهنمایی بودم. و این خاطره‌ی روز عروسی خواهر شماره 3 من هست که گویا از بدو تولد قسمت نبوده آبمون مث بچه آدم با هم توی یه جوب بره!

*****

76/8/11

عروسی نازی

باخره (بالاخره) نازی هم عروسی کرد و من از دستش راحت می‌شوم. صبح روز عروسی من امتحان حرف و فن داشتم و رفتم و دادم (و) خاستم (خواستم) بیایم خانه که نگذاشتند. خلاصه ساعت 1 تعطیل شدیم و من آمدم خانه. توی راه نعمتی و جعفریامی (از دوستان دوران دبستان) را دیدم و کلی خوشحال شدم. آمدم خانه دیدم صندلی‌ها را چیده‌اند. من فوراً لباس عوض کردم و بعد از خوردن نهار نازی (را) آوردند. خوشگل شده بود. به هر حال بعد از عقد به تالار (باشگاه فرهنگیان) رفتیم و بزن و بکوب و… ساعت 11 رسیدیم خانه. من فوراً مشق‌هایم را نوشتم و خوابیدم. فردا صبح امتحان جغرافی داشتم. اول می‌خواستم نروم ولی آخر سر رفتم و خوشبختانه امتحان آسانی بود. برای پاتختی نازی چون فرداش امتحان فارسی و دستور داشتم نرفتم. به جای آن از توی کیف مامان 2 تومن برداشتم و برای نازی فرستادم که فرداش نازی فهمید.

امتحانات نیم ثلث = 0

آخ جون نازی رفت

و

من خلاص شدم

*****

پس‌ نوشت: نمی‌دونم چی شد که امشب یهو یاد این دفتر خاطراتم افتادم و این جوری با نوشتن این خاطره با آبرو و حتی جون خودم بازی کردم! من از همین جا مراتب شرمساری خودم رو اعلام می‌کنم و خواهش می‌کنم اگر روزی خواهر شماره 3 من رو دیدید بهش چیزی از این خاطره نگید! البته خوشبختانه این دفتر خاطرات جزو دفترهای بی‌اهمیت برای خواهرهام محسوب می‌شده و تا حالا تلاشی برای دستبرد زدن بهش نکردن!

به خدا من اون موقع کودکی بیش نبودم. درسته اون همه از عروسی خواهرم و خلاص شدن خودم خوشحال بودم، ولی ببینید با چه محبتی فردای پاتختیش از تو کیف مامانم پول برداشتم و براش فرستادم! کدومتون تا حالا از این کارا کردید؟ من اون موقع می‌تونستم با اون 2 هزار تومن  مصرف دو فصل پفک نمکیم رو تامین کنم! ولی به فکر آبروی خواهرم جلوی خانواده شوهرش بودم!!! :دی

انگار همین دیروز بود… دلم اون خونه‌مون رو خواست… دلم اون باغچه و اتاق‌ها و پشت بوم رو خواست… دلم اون زندگی به دور از فکر و خیال رو خواست… حتی دلم اون نگرانی‌ها و دلشوره‌های خواهرام و کارآگاه بازی‌هاشون برای خوندن دفتر خاطرات‌هام رو خواست!

 

Advertisements