برچسب‌ها

, , ,

 

یوم الله مبارک 88.8.8راویان شکرشکن اندر شرح رسومات و احوالات خانواده‌های اصیل و سنتی ایران زمین آورده‌اند که یکی از تفریحات سالم و پاکیزه‌ی این جماعت، جستجوی دختران دم بخت و پیله کردن به این مخلوقات بخت برگشته‌ی خدا از بهر پذیرفتن مردی تمام و کمال به شوهری و عمل به سنت پیغمبر خداست. از بد روزگار نویسنده‌ی این سطور نیز 23 سال و اندی پیش در چنین خانواده‌ای متولد شده است و در چنان شرایطی هم قرار دارد! (مراد همان بخت برگشتگی و دم بخت بودن است!) سنش که از 20 گذشته است و باید به حالش گریست؛ پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده‌اش که مدت‌هاست آرزوی یک عروسی دیگر در خانواده را در سر دارند؛ خواهرزاده‌هایش هم که به این سن منحوس نزدیک شده و پشت در خانه‌هایشان خواستگار می‌پرورانند؛ و از همه مهم‌تر این که خود جوان و خامش روزی از سر مزاح و دور هم بودن در خانه و خانواده 88.8.8 را تاریخ ازدواج خویش اعلام کرد و بدین سان خطای بزرگی را مرتکب شد که هرچه از آن روز گذشت بیشتر از پیش به عمق فاجعه‌ی افتاده پی برد و بر سر خود زد که از کجا و چه خاکی بر سر خود کنم که این جماعت مشتاق از برای خوردن شام عروسی ما آن چنان گشنه‌اند که گاه حرف حساب هم در سر مبارکشان فرو نمی‌رود که نمی‌رود!

علی ای حال در زمان نگارش این سطور تنها 14 روز به یوم الله مبارک 88.8.8 باقی مانده است و راقم این خطوط را غمی عظیم در دل افتاده است که چه کنم که هم پای آبروی خانواده در میان است و هم پای عمری زندگی خویشتن خویش! خانه و خانواده از یک سو در تکاپو افتاده‌اند و دوستان گرام از سویی دیگر. یک روز عموزاده‌ی شریف عده‌ای را با گل و شیرینی به منزل ما می‌فرستند و روز دیگر خواهرِ مهربانِ دشمنِ جان! یک روز رفیق گرمابه و گلستانمان تصویر جوانان رشید خاندانشان را برایمان می‌فرستد و روز دیگر رفیق شفیق دیگری برایمان دست و آستین بالا زده و سرخود از جانب ما به خواستگاری کسی می‌رود و برق از سر و دیگر جاهای مبارکمان می‌پراند! در این میان همسر برادر گراممان سال‌هاست که مراتب زن برادر بودن خویش را برای این خواهرشوهر کوچکش به درستی و بی کم و کاست به استظهار رسانده و زبان ریخته و با دیدن ما قربان صدقه‌مان می‌رود که چه رنگ بختی در چهره‌ات افتاده است و به به و چه چه! هم زمان نیز داد سخن از برادر کوچک خویش سر می‌دهد که چنین است و چنان! هرکس نداند من که در روزگار کودکی هر وقت این برادر مذکور را می‌دیدم در حال برگشتن از امتحانات تجدیدی شهریورماه بود و به ازای عکس‌ آدامس یا چیزی از این قبیل چند دقیقه‌ای دوچرخه‌ی خدا بیامرز ما را قرض می‌گرفت و دوری می‌زد که می‌دانم! چنان تعریف می‌کند که آدمی یاد روبهی می‌افتد که زاغکی را با قالبی پنیر بر شاخه‌ی درخت دیده است و سر و دم و رنگش را می‌ستاید! الحمدلله الرب العالمین که این زاغک خود بر بدصدایی‌اش آگاه است و فرصت کامروایی روبهک را به او نمی‌دهد! باشد که روبه این آرزو را به گور برد!!!

البته ناگفته نگذارم که یک بار از طریق یکی از آشنایان که آرزوی خوردن شام عروسی ما را در دل می‌پرورد، مرا سعادت دیدار دعانویسی نصیب افتاد که چشمتان نبیند و گوشتان نشنود! وردی خواند و در اطراف ما دمید و چشمان خود فرو بست و سرش را تکان تکانی داد و چشم گشود و در چشمان منتظر ما نگریست و با افسوس گفتمان که «هیهات! از 18 تا 73 سالگی بختتان را بسته‌اند و باز نمی‌شود الا به یک طریق… یک میلیون تومن وجه رایج مملکت را تا فردا نزد ما آورید که بگشاییمش، گشودنی!!!» هرچه گفتیمش که «پدرت خوب، مادرت خوب! چگونه چنین چیزی ممکن است آن هم وقتی پاشنه‌ی خانه‌ی ما از 17 سالگی از جا در آمده است از بس که سیل خواستگاران را پذیرفته‌ایم و آخرین بارش همین چند روز پیش بود؟» گفتمان که «نه! هرچقدر هم که برایت بیاید و برود، آن که دوستش داری نمی‌آید و مهر کسی هم در دلت نمی‌افتد که نمی‌افتد! آن یک میلیون وجه رایج را بده تا آن سیه چشم و سیه ابرویی که خواهانی به سراغت بیاید!» حال بماند که ما تا چندین روز تنها به این می‌اندیشیدیم که دقیقاً کدام یک از سیه چشم و سیه ابروها را گفته است!

القصه بر آن شدم تا دست طلب بر شما بزرگان دراز کنم، باشد که این دختر دم بخت بخت برگشته را یا پندی دهید که چگونه خود را از عقوبت رهانیدن این خواستگاران برهاند و خشم خانواده را برنیانگیزد که ناکامش از این دنیا به دیار باقی فرستند، یا شهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدی به سویش فرستید تمال و کمال و فرهیخته که به شویی پذیردش و کام ملتی را شاد کند! البت که راه دوم راهیست نکوتر و پسندیده‌تر!

زین روی این نبشته را بنوشتیم و در ملاء عام بنهادیم تا شاید از برکات الطاف باری تعالی و بعد از او شما بزرگوران، آن سیه چشم و ابرو از در درآید و ما را ز خود به در کند و صد فتنه و شور نیز در جهانمان حاصل. خلاصه‌ی کلام اینکه در این 14 روز باقی مانده دست از زندگی خویش بشویید و هر روزش دامان معصومی از 14 معصوم بگیرید و ناله و مویه سر دهید و کوی به کوی و منزل به منزل این پیام را برسانید و دست در دست هم حماسه‌ی سپیدی سازید با اسم رمز بخت گشایی و دوشیزه‌ی مکرمه‌ و محترمه‌ی بلاد 360 پیشین و وردپرس جدید را به مقامات فتح و پیروزی نائل کنید. باشد که آن سیه چشم و ابرو پیدا شود به سلامت و همگی‌مان را برهاند از بند ملامت و از برکات قدوم خود شما را شامی چرب مهمان کند و ما را شویی!

که همانا خداوند با امیدواران است و در ما هم چنان امید جاریست…

 

 

پی‌نوشت 1: هزار تا :دی ! کشتم خودمو توی متنم :دی نذارم! خفه شدم از بی :دی ای!!! :دی

پی‌نوشت 2: قدیمی‌ها می‌دونن که به این زبان بلاگ نمی‌نویسم مگر اینکه طنز باشه و یه ربطی به ازدواج داشته باشه. در همین راستا رجوع شود به اینجا و اینجا.

پی‌نوشت 3: متاسفانه هیچ عکاس باشی‌ای در دسترس نبود که بگم برای این پستم ازم عکس بگیره. برای همین از عکس‌های قدیمیم استفاده کردم. مهم نشون دادن امیدواری بود که هزار ماشاالله چشم شیطون کور تو عکسم پیداست! :دی

 

 

Advertisements