برچسب‌ها

, , , ,

 

آقا فرزادتا حالا پیش اومده خسته شده باشید؟ حس کنید بازی زندگی براتون بی‌رحمانه و غیرمنصفانه شده؟ تا حالا پیش اومده از کسی یا جایی که توقعش رو ندارید ضربه بخورید؟

برای من پیش اومده بود… مال هزار سال پیش هم نیست، مال همین دو سه هفته پیشه. خسته بودم، دلم خیلی گرفته بود، عصبانی شده بودم… یکی از بچه‌ها تو حرفاش بهم گفت که درست وقتی ناامید شدی و از همه چیز بریدی، همون موقع درهای آسمون برات باز میشه… و برای من شد. اونم درست از جایی که اصلاً توقعش رو نداشتم.

حالا اینا رو داشته باشید، بریم سراغ این عکس. کارگردانش مهدی بود و بازیگرهاش من و ریحانه! اصولاً ما انسان‌های خجسته‌ای هستیم که بادقت به اطرافمون نگاه می‌کنیم تا مبادا خدای نکرده صحنه جالبی رو از دست بدیم. این آقا فرزاد هم روی تیر چراغ برق کنار سایت طرحمون جا خوش کرده بود. دلمون برای غریبیش سوخت! بهش محبت کردیم! در پناه عشق و محبت خودمون گرفتیمش، اونم نه یکی‌مون، بلکه دو تا خانم باشخصیت و هنرمند و مهربون و تحصیلکرده و اینا!

و بعد در راستای اینکه خدا هیچ خیری رو بی‌جواب نمی‌گذاره، بعد از این اتفاق، چند تا خیابون اون طرف‌تر، دل خدا هم برای غریبی و غصه و کم آوردن مریم بانو سوخت و مزد شاد کردن دل آقا فرزاد رو بهش داد! یه دوست خوب قدیمی رو که یکی دو سالی بود ازش بی‌خبر شده بودم رو سر راهم گذاشت. جفتمون خوشحال شده بودیم، چون دقیقاً چند روزی بود که همش به یاد همدیگه می‌افتادیم. اون شب قبل اومده بود «مریم بانو بعد از بسته شدن 360» رو سرچ کرده بود و به اینجا رسیده بود، و منم تمام مدتی که مثلاً داشتیم سایت طرحمون رو تحلیل می‌کردیم یاد اون بودم و حضورش رو حس می‌کردم. اون دیدن اتفاقی توی خیابون جفتمون رو متعجب کرد و جل الخالق‌های فراوان از نهادمان برآورد.

بعدتر که درباره اون روز و اون دیدار با هم حرف زدیم کلی بیشتر تعجب کردیم. اگر من با یه استاد دیگه طرح برمی‌داشتم یه سایت دیگه بهم می‌افتاد و یه روز دیگه برای دیدن سایت می‌رفتیم، اگر شهره عجله نداشت بره جایی و ما رو تا مترو می‌رسوند، اگر زودتر تاکسی می‌اومد و ریحانه هم حواسش نبود که یکی از اون طرف خیابون زل زده به ما، شاید نمی‌تونستم اون دوست عزیزم رو ببینم. اگر اون روز پسردایی اون دوستم ازش نخواسته بود برای تعمیر کامپیوترش بره، اگه تعمیر کامپیوترش زودتر تموم شده بود، اگر برای خرید ساندویچ نهارش مسیر همیشگیش رو تغییر نداده بود و اگر نگاهش به اون طرف خیابون نمی‌افتاد، باز هم نمی‌تونستیم همدیگه رو ببینیم…

گاهی خدا کاری می‌کنه تا واقعاً ماه و خورشید و فلک دست به دست هم بدن و یه اتفاق خاص رو برای ما آدم‌ها به وجود بیارن. هرچند تک تک ثانیه‌های زندگی ما معجزه است، ولی گاهی این معجزه‌ها اینقدر برامون تکرار میشه که یادمون میره به قدرت خدای بزرگ پشت سرش توجه کنیم. خوشحالم که این بار این اتفاق عادی نبود و درست وقتی بهش نیاز داشتم پیش اومد تا برام بشه مثل آبی روی آتیش. خوشحالم که به آقا فرزاد غریب محبت کردم، آخه خدا زود جواب محبتم رو بهم داد! :دی 

 

Advertisements