برچسب‌ها

, , ,

یک نفر آمد 

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب

در وسط دکمه‌های پیرهنش بود.

از علف خشک آیه‌های قدیمی

پنجره می‌بافت.

مثل پریروزهای فکر، جوان بود.

حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها

پر شده بود.

یک نفر آمد کتاب‌های مرا برد.

روی سرم سقفی از تناسب گل‌ها کشید.

عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهاد.

بعد، نشستیم.

حرف زدیم از دقیقه‌های مشجر،

از کلماتی که زندگانی‌شان، در وسط آب می‌گذشت.

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت…

.

.

.

عکس نوشت: روستای مادری من در اصفهان – نمای زمین‌های برنج‌کاری از ایوان خانه‌ی دایی محبوبم – شهریور 88

پی نوشت: حسم این جوریه… به اندازه‌ی شعر سهراب ناب و نفس‌گیر… به اندازه‌ی روستای مادریم پر از صداقت و آرامش… و به اندازه‌ی بارون خوش‌ آهنگ این روزها پاک… خوشبختم…

خدا نوشت: از رگ گردن به من نزدیک تری… اونقدر نزدیک که هرم نفست رو حس می‌کنم…

 

 

Advertisements