برچسب‌ها

, , , ,

اسفند که میاد، نهایتاً یه هفته خانم‌ها می‌تونن دندون رو جیگر بذارن و حرف خونه تکونی رو پیش نکشن. بعدش بالاخره شروع می‌شه. از اون خونه‌دار وسواسی تمیزه تا اون شاغل پرمشغله‌هه دست به کار می‌شن و از هر فرصتی برای تکوندن خونه‌شون استفاده می‌کنن.
اما چیزی که این وسط همیشه برام جالب بوده قسمت تمیز کردن آشپزخونه است. مادر من که همیشه آخر شب، وقتی همه رفتن بخوابن می‌ره سراغ آشپزخونه. فرش رو جمع می‌کنه و هرجای آشپزخونه رو که یه تماسی با هوا داره می‌شوره! از زیر و رو و توی کابینت‌ها بگیر تا پشت و تو و روی گاز و یخچال. مثل یه آیین مقدس… سطل سطل آب می‌ریزه دور تا دور آشپزخونه و به آشغال‌هایی که از زیر کابینت در میان و میرن سمت چاه و به آب کدر شده‌ای که دور چاه می‌چرخه و کم کم توش گم می‌شه نگاه می‌کنه، و حتماً یه گوشه‌ی ذهنش که پره از فکر و دلواپسی بچه‌هاش و زندگیش، یه ذره آروم می‌گیره که: «خب… اینجا هم تمیز شد…». و شاید هم توی دلش دعا می‌کنه که: «خدایا همین جور که این سیاهی‌ها رو از دورترین جای آشپزخونه من شستی، مشکلات و غم و غصه و گناه رو هم از زندگی خودم و بچه‌هام بشور و ببر…»
همیشه برام سوال بوده که چرا همیشه آشپزخونه رو خودش تنهایی تمیز می‌کنه و نهایتاً با جیغ و داد ما دخترا شستن سقف و بالای یخچال و این جور کارای نردبونی رو می‌سپاره به کارگر. اما امشب که بیدار بودم و خودم رو قاطی این آیین مقدس کردم شاید علتش رو فهمیدم…
امشب همین جور که تو شستن آشپزخونه کمک مامانم می‌کردم، یاد بلاگ یه دوست قدیمی تو 360 افتادم که با نگاه‌های همیشه دقیق خودش شکایت کرده بود از اینکه چرا تو خونه‌های ما برای هر کسی یه اتاق مخصوص هست، جز برای مادر. اتاق دختر، اتاق پسر، اتاق کار پدر. شکایت کرده بود که چرا مادر اتاق مخصوص خودش رو نداره، و با افسوس و از سر درد به این رسیده بود که تنها جایی که برای مادر می‌مونه گوشه دنج آشپزخونه است. جایی که از صبح که چشم باز می‌کنه تا آخر شب که همه خوابیدن شاهد حرکت وجود عزیزش هست و در و دیوارهاش بیشتر از هرکس دیگه‌ای تو خونه شاهد نگاهش به زندگی‌ هستن. نگاهی که گاهی پر از ترس و اضطراب هست، گاهی پر از غم و درد هست، و گاهی هم پر خستگی از تکرار مکرر روز و شب‌های تنهایی…
و شاید به همین خاطر هست که مادر خونه دوست نداره دست کس دیگه‌ای به این چهار دیواری امنش برسه…
.
.
.
امشب به فرداهای خودم هم فکر کردم. به روزهایی که خودم دارم نقش مادر یا همسر رو بازی می‌کنم و شاید دیگه اتاق مخصوص جداگانه‌ای ندارم. به روزهایی که بیشترین زمان توی خونه بودنم توی آشپزخونه می‌گذره و به جای اینکه حرفای دلم رو توی توییتر خالی کنم، اونا رو بلند بلند برای در و دیوار آشپزخونه‌ام بگم. یا شاید در بهترین صورتش یه ماژیک بردارم و رو سرامیک‌های دیوار بنویسم… امشب دلم لرزید… امشب با تمام وجودم قدر چهار دیواری اتاقم رو دونستم، قدر این کامپیوتر و اینترنت پرسرعت رو، قدر این کیبورد و مونیتور رو، قدر این بی‌مسئولیتی ناپایدار دوران مجردی رو…
امشب با خودم عهد کردم بیشتر از قبل مواظب تنهایی مادرم باشم…
.
.
.
.
.
پ.ن 1: امروز از صبح که بیدار شدم خودم رو یه مورچه کوچیک تصور می‌کردم که از هم قطاراش جدا افتاده و گیر کرده و داره برای نجاتش دست و پا می‌زنه. خدا هم یه پسر بچه شیطون کوچولو بود که داشت با تعجب از دیدن وضعیت من نگاهم می‌کرد. الان احساس می‌کنم اون پسر بچه شیطونه دیگه هرچی می‌خواسته فهمیده و کنجکاویش ارضا شده. یه تیکه چوب برداشت و من مورچه رو باهاش از اون وضعیت در آورد بیرون و خوب نگاهم کرد و گذاشت رو زمین تا به راهم ادامه بدم…
پ.ن 2: امشب یاد این پست پارسالم هم افتادم. مال همین موقع‌ها بود.  

 

 

Advertisements