برچسب‌ها

, , ,

قطع کردن ای‌دی‌اس‌ال می‌ارزه به شب‌نشینی با مامان و بابا و شنیدن خاطرات بچگی و جوونی‌هاشون. مثل من که امشب با سی‌دی‌های شاهنامه‌خوانی‌ای که خواهرم داده بود آقاجون رو نوستالوژیک کردم و کلی از خاطراتش رو شنیدم. حالا می‌تونم برای بچه‌ای که شاید یه روزی خواهم داشت تعریف کنم که پدربزرگش چقدر تو بچگی‌هاش دوست داشته باسواد بشه و به خاطر شرایط بد مالی خانواده‌اش نتونسته. شاید بهش بگم که پدربزرگش وقتی هم سن و سال اون بوده تو شب‌های سرد زمستونی که با فامیل‌ها و همسایه‌ها زیر کرسی کز می‌کردن، همه حواسش رو جمع ‌می‌کرده تا شعرهای شاهنامه‌ای که بزرگ‌ترهای انگشت‌شمار باسواد ده می‌خونن رو حفظ کنه. یا حتی براش تعریف کنم که «آقاجون» یه بار توی خزینه‌ی حموم زل زده به پیرمرد کور ده که داشته زیر لب داستان رخش رستم رو واسه خودش زمزمه می‌کرده و همونجا حفظش شده. شاید هم براش تعریف کنم که مادربزرگم در جواب اصرارهای بابای کوچولوم که آرزوش بوده بره مکتب بهش می‌گفته «ما فقط می‌تونیم شکم شما رو سیر کنیم که نمیرید». شاید برای بچه‌ام تعریف کردم که هر بار که این خاطره رو از بابام می‌شنیدم چقدر عذاب وجدان می‌گرفتم که منی که این همه نعمت و رفاه دارم نمی‎‌تونستم و بلد نبودم درست قدرش رو بدونم و ازش استفاده کنم.
نمی‌دونم اون بچه فرضی اون موقع چه حسی خواهد داشت و چطوری نگاهم می‌کنه و یا اینکه اصلاً به پای حرف‌های مامان گیس سفیدش خواهد نشست یا نه. فقط امیدوارم که اگر یه روزی به دنیا اومد، اون قدر خوش‌شانس باشه تا بتونه حیات پدربزرگ و مادربزرگ‌هاش رو ببینه و درک کنه و مثل مادرش تمام عمر حسرت یک نگاه و لبخند اون بزرگ‌ترهای ساده و صبور رو دلش نمونه.

پ.ن: ای‌دی‌اس‌ال خانمان‌سوز رو از بیخ و بن قطع کردم. نوبتی هم که باشه نوبت زندگی غیر مجازیه! 

Advertisements