برچسب‌ها

رابطه عجیبی پیدا کرده‌ام با خانم همسایه کوچه پشتی. دقیقش را بگویم می‌شود خانمی که در طبقه پنجم ساختمان شماره 16 کوچه پشتی زندگی می‌کند. حالا مهم نیست که من در طبقه اول ساختمان شماره 17 این کوچه زندگی می‌کنم و برای دیدن او باید 78 یا شاید هم 79 پله تا پشت بام بالا بروم و حواسم باشد که لباس همرنگ با دیواره‌های پشت بام و کولرها و دیش‌های ماهواره بپوشم و جوری خودم را در بین این مبلمان ساده‌ی پشت بام استتار کنم که توجهش به من جلب نشود و به زندگی‌اش جوری ادامه دهد که انگار مثل صبح‌های همیشه در خانه تنهاست.
رابطه‌مان هنوز یک طرفه است. یعنی هنوز جرأت نکرده‌ام که یکی از این روزها شال قرمزم را سرم کنم و زودتر از اینکه او به سمت پنجره آشپزخانه‌اش بیاید و بازش کند و نفس عمیقی بکشد و در سکوت به بام‌هایی که چشم‌اندازش را ساخته‌اند نگاه کند و به موضوعی که انگار جز او هیچ کس در دنیا نمی‌داند فکر کند، به جان پناه پشت بام تکیه کنم و کتابی که اصلاً در آن لحظه مهم نیست چه باشد را ورق بزنم. آخر می‌ترسم وقتی مرا دید و نگاهمان با هم گره خورد آن جور که من دوست دارم به لبخندم جواب ندهد و در عوض از این که مزاحمی با شال قرمز پیدا شده که تکرار هر روزِ آبی یا دودی رنگِ او را بشکند، معذب شود و پنجره را ببند و آن نور یک ثانیه‌ای که هر روز به امید دیدنش در خانه پرسه می‌زنم به جای یک بار که حاصل باز کردن پنجره است، دو بار بیاید و با بسته شدن پنجره تنهایی ملال‌آورم در این شهر و خیابان‌ها و مردمان را بیشتر به رویم بیاورد.
اصلاً آشنایی ما با همین نور شروع شد. هر روز حوالی ساعت 9 و 10 صبح که من در جدال با خودم برای فراموش کردن خواب موهوم شب قبل بودم، برای یک ثانیه یا کمتر نوری از حیاط خلوت وارد خانه می‌شد و از سمت چپ نشیمن بر سر دیوارها و قاب عکس‌ها و صندلی‌ها دستی می‌کشید و آخر، نرسیده به در اتاق من، محو می‌شد. انگار که از چیزی دلخور شده باشد و قهر کرده باشد و رو پوشانده باشد… آخر یک روز یکی از صندلی‌ها را که همیشه من را به یاد فیلم‌های وسترن و دنیای کابوی‌ها می‌انداخت را کنار در حیاط خلوت همیشه شلوغ خانه گذاشتم و کلاه خیالی‌ام را اندکی از روی چشم‌ها بالا زدم و حواسم را شش دانگ جمع کردم تا ببینم این نور مرموز از کجا به خانه‌ی ما هجوم می‌آورد. بعد با چشمانم از بالای آن دیواره‌ی بلندی که حیاط خلوت ما را از حیاط ساختمان شماره 16 کوچه پشتی جدا می‌کند معمایم را حل کردم. پنجره‌ای با شیشه رفلکس سبز که با چرخش باز شدنش آینه‌وار خورشید را برای ثانیه‌ای به خانه‌ی ما پرتاب می‌کرد…
مسئله اینجاست که نمی‌دانم معتاد این نورِ هر روز هیجان‌انگیز شده‌ام یا معتاد خانم همسایه و آن نگاه آرام و خالی از احساسش. کاش می‌شد کمی از آن نوری که او هر روز حوالی ساعت 9 و 10 صبح به من می‌بخشد را در جعبه کادویی تک رنگ (ترجیحاً دودی، مثل رنگی که هر صبح به آن خیره می‌شود و برایش آشناست) بگذارم و با ربانی پارچه‌ای (ترجیحاً قرمز، که به تردید انگشت‌های خوش تراشش غلبه کند) ببندم و یک روز صبح زود پشت در خانه‌اش بگذارم. بعد شال قرمز و کتابی که در آن لحظه اصلاً مهم نیست چه باشد را بردارم و یک نفس 78 یا 79 پله‌ی منتهی به پشت بام را بدوم و خودم را به جان پناه پشت بام برسانم و امیدوار باشم که وقتی با دستپاچگی شال قرمزم را روی سرم مرتب می‌کنم و گونه‌هایم از دویدن و هیجان قرمز شده است، او بیاید و پنجره را باز کند و این بار به جای بخشش بازتاب نور شیشه رفلکس سبز خانه‌اش به خانه‌مان، نور نگاه چشم‌های هزار رنگش را با لبخند به من ببخشد…
.
.
.
جمعه، 23 مهر 89 

 

Advertisements