برچسب‌ها

, ,

دوست دیوانه‌ای دارم که در این مدت دوستی‌مان تا به حال هزار بار در وبلاگش را تخته کرده و دوباره بازش کرده و این اواخر هم که یاد گرفته است زرتی برود یک آدرس جدید بسازد و نوشته‌های قبلی‌اش را به آنجا منتقل کند و مثلاً به خانه‌ای جدید اسباب‌کشی کند.

امشب که به خانه‌‌ی جدیدش رفتم، دیدم شعرواره‌ای نوشته در مدح پاییز و در آخرش هم پی‌نوشت‌هایی گذاشته که بوی دلتنگی می‌دهد و در یکی از آن‌ها هم شکوه کرده از مردهای سیگاری‌ای که با بوی سیگارشان لذت پاییز را برایش کم‌رنگ می‌کنند.

کشتم خودم را و به لحن مثلاً شعرواره خودش برایش چنین نوشتم:

.

تو حرف هایی از سر دلتنگی بزن،
من هم هر روز نگاهی به کاغذ چسبیده بر دیوار اتاقم می کنم که اسم تو را بر رویش نوشته‌ام.
و بعد
تو به من،
و من به تو،
فحش می دهیم!
و حتی هر دو به زندگی سگی مان.
که چرا نمی شود که همدیگر را ببینیم و اول تف بیندازیم در صورت هم که آخر ای لامصب به کجایی تو؟
و بعد بخندیم و همدیگر را چنان در آغوش کشیم که رهگذران به ما برچسب هم‌جنس‌باز بودن بچسبانند!
بس که این شهر صاحب مرده بی‌عاطفه شده است.
و بس که خطوط ایرانسل انسان را به فنا می‌دهند با این آنتن نداشتنشان.
و بس که من قبض همراه اولم سر به فلک کشیده است و خاموش.
و تو هم که سرت با فلانت بازی می‌کند با این شماره‌های رنگارنگ ایرانسلی که هر روز که عشقت بکشد یکی‌شان را روشن می‌کنی و چراغ مغز نداشته‌ی ما را با این دیوانه بازی‌هایت خاموش!

هی تو!
آدم باش و در یک روز پاییزی بیا و مرا ببین!

قول می‌دهم که بوی سیگار ندهم و حس پاییزی‌ات را از بین نبرم!

بانوی چشم سفید من
دوستت دارم!

.

حالا این که مثل همیشه بلند بلند بخندد و با یک شوخی در حد دوران غارنشینی (مثل آن بار که در دیدار کوتاه‌مان که هدیه تولدش را در آیس پک انقلاب به او دادم و از فرط ذوق‌مرگی بطری آب معدنی‌اش را بر سر من خالی کرد) به سراغم بیاید، یا نه، مثل یکی از بارهایی که  انگارخواب‌نما شده باشد احساس خانم بودن بکند و آهسته راه برود و در سکوت با لبخند نگاهم کند و به دیر آمدنم خرده نگیرد را نمی‌دانم. اما می‌دانم که نیاز دارم به اینکه با او و آن یکی که در پنجاه تومانی فوق لیسانس می‌خواند و دل ما را آب می‌کند (مثل آن باری که در فضای سبز صادقیه و باز هم از سر عجله همدیگر را دیدیم و چقدر خندیدیم به آن آقایی که روبروی نیمکت ما پایش را در آبخوری عمومی شست و بانوی چشم سفید من در حالی که ریسه رفته بود از خنده، از آن صحنه حماسی رو به درام و حتی جنایی یواشکی عکس می‌گرفت) همدیگر را ببینیم، و برای ساعتی هم که شده یادمان برود دردهای بی‌درمان خودمان را؛ و دلمان خوش باشد به اینکه در دنیایی که واقعی‌اش چندان چنگی به دل نمی‌زند، ما اینقدر خوشبخت بوده‌ایم که توانسته‌ایم در مجازی‌اش دوستانی پیدا کنیم دوست‌داشتنی و ساده و خوب…‏

Advertisements