برچسب‌ها

,

1

پاییز پارسال بود. آذر. پنج شنبه. با «یه دوست» از ونک راه افتادیم و حرف زدیم و اومدیم پایین. از اون پیاده‌روی‌هایی که شاید آرزوی هر تهرانی‌ای باشه. از ونک تا انقلاب خیابون ولیعصر رو پیاده گز کردیم و حرف زدیم و خندیدیم. درسته داشتم از بودن با اون «یه دوست» لذت می‌بردم، ولی این دلیل نمی‌شد تا ذهن چند بعدی زنانه‌م فعال نباشه. از ویترین‌های لوکس و خلوت و گرون گذشتیم و به ویترین‌های ساده و شلوغ و ارزون‌تر رسیدیم. از آدم‌هایی که همه با غرور راه می‌رفتند و با ابروهای بالا انداخته به دیگران نگاه می‌کردند گذشتیم و به آدم‌های ساده‌تری رسیدیم که می‌شد تو صورتشون پدیده‌ی نادری به نام لبخند رو هم دید. از رفاه و گرما گذشتیم و به فقر و سرما رسیدیم. از میدون ولیعصر که پایین‌تر می‌اومدی، شایدم از سر تخت طاووس به پایین، کم کم سر راهت پر می‌شد از آدم‌هایی که هر کدوم یه جور دست طلب به سمتت دراز کردن. زن چادری‌ای که صورتش رو زیر چادرش قایم کرده و آروم میگه کمکم کنید، مرد ژنده‌پوش معتادی که گشنگی بچه‌هاش رو بهانه‌ی پول گرفتن برای خرج موادش می‌کنه، بچه‌ها… بچه‌هایی که تو چشماشون نگرانی این موج می‌زنه که هوا داره تاریک میشه و هنوز چند تا فال حافظ یا چند تا آدامس نفروخته تو دستشون مونده و التماس می‌کنن که ازشون خرید کنیم…  خستگی اون همه پیاده اومدن یه طرف، دیدن این آدم‌ها هم یه طرف. دیگه جون راه رفتن نداشتم. دیگه نمی‌خواستم به آرزوی پیاده رویم تو ولیعصر ادامه بدم. اومدیم تو بلوار که از وصال بیایم پایین. تقاطع وصال و بلوار یه پسر بچه 5-6 ساله رو دیدم که بسته آدامس موزیش هنوز تموم نشده بود، ولی داشت از ته دل می‌خندید. نمی‌دونم به دوستش که یه ذره از خودش بزرگ‌تر بود چی گفته بود و داشت اونجور می‌خندید و می‌دوید و می‌رفت. اینقدر غرق خندیدن بود که حتی صدای من رو نشنید که دارم صداش می‌کنم تا ازش آدامس بخرم. اون موقع فقط و فقط خندیدنش مهم بود…

2

بعضی صحنه‌ها خیلی پررنگ توی ذهن آدم باقی می‌مونند. شاید هم اصلاً صحنه‌ی خاص یا غیر قابل تکراری هم نباشند، ولی یه رازی توی خودشون دارن که از ذهن آدم پاک نمی‌شن. مثل خندیدن اون پسر بچه از تو ذهن من…

3

پاییز امسال، پنج شنبه، همین دیروز، دوباره با همون «یه دوست» بیرون بودم. این بار از انقلاب راه افتادیم به سمت فردوسی. بازم داشتیم می‌گفتیم و می‌خندیدیم و با سرخوشی راه می‌رفتیم. این بار ذهن چند بعدی اون فعال بود و وسط راه رفتنمون یهو وایساد. چند قدم عقب‌تر یه پسر بچه 8-9 ساله نشسته بود و تو دستش پر از فال حافظ بود. پسره غرق دنیای خودش بود. به هیچ کس نمی‌گفت آقا تورو خدا ازم فال بخرید. دوستم رفته بود کنارش که ازش فال بخره. من به کفش‌های پاره‌ش نگاه می‌کردم. پسره اینقدر تو عالم خودش بود که فقط پولی که چند برابر قیمت فالش بود رو گرفت و همین جوری که به اسکناس‌ها نگاه می‌کرد گفت می‌خوام برای خودم کفش بخرم… اومدیم و باز هم گفتیم و خندیدیم. ولی انگار یه تیکه از وجودم همونجا جا موند. نمی‌دونم اون یه تیکه از ذهنم بوده یا از قلبم. هرچی بوده دیشب تا حالا نذاشته من یه دقیقه آروم بگیرم. مخصوصاً از وقتی توییت کردم که تو این فکرم که برای یکی از این دخترای فال فروش شال گردن ببافم و با کلی استقبال توی توییتر و فیس بوک مواجه شدم.

4

دیشب پر از فکرای خوب برای این بچه‌ها بودم. شروع کردم به بافتن یه شالگردن صورتی. حدود 1 بود که خوابیدم ولی ساعت 5 و 6 از شدت انرژی و فکری که تو سرم بود بیدار شدم. همون جور که شالگردن صورتی رو می‌بافتم کامپیوترم رو هم روشن کردم و رفتم سراغ گودر. و بعد اولین چیزی که دیدم چی بود؟ این لینک که یکی از بچه‌ها شرش کرده بود…

5

بعضی وقت‌ها خدا یه جوری قطعات یه پازل رو کنار هم می‌چینه که آدم فکرش رو هم نمی‌تونه بکنه. قطعه‌های پازل من تا اینجا با کمک خدا کنار هم چیده شده. قطعه‌های آخرش رو دوست دارم با کمک چند نفر دیگه کنار هم بچینم. چند نفری که دلشون بخواد یه تصویر مثل خندیدن اون بچه‌ای که من گفتم رو برای همیشه تو ذهنشون ثبت کنن. خنده‌ای که خودشون باعثش بودن.

6

من بلدم شالگردن ببافم. یا دستکش و کلاه. بابام بلده بره مواد اولیه بخره تا مامانم باهاشون غذا درست کنه. خواهرم چند تا انتشارات کودک نوجوان می‌شناسه که می‌تونن تخفیف خوبی بهمون بدن. چند تا از دوستام می‌تونن برای تهیه داروهای مورد نیاز احتمالی بهشون کمک کنن. شما چیکار می‌کنید؟ کمک می‌کنید تا یه قطعه کوچیک دیگه از این پازل بره سر جای خودش؟

.

.

.

پی‌نوشت 1: من اولین نفری نیستم که می‌خواد برای «بچه‌های کار» کاری بکنه. حتی شاید بیشتر از اینکه به فکر وضع اون بچه‌ها باشم به فکر این باشم که خودم یه کاری بکنم که احساس مفید بودن و آدم خوب بودن بهم دست بده. ولی هرچی که هستم یه تصمیمی گرفتم و دوست دارم بدون فکر کردن به اینکه این کمک‌های ما مثل یه قطره در برابر دریای نیازهای این افراد هست و اصلاً کار از یه جای دیگه خرابه و دولت باید براشون کاری بکنه و از این قبیل حرف‌ها، تصمیمم رو عملی کنم.

پی‌نوشت 2: به این لینک سر بزنید. بر این باورم که خدا خواسته من وقتی پر از این فکرم این مطلب توی گودر شر بشه و اولین چیزی بشه که من ساعت 6 صبح می‌بینم. شاید باید این پازل توی اون محیط درست بشه.

پی‌نوشت 3: هر گونه ایده، طرح همکاری و اطلاعات بیشتر درباره این محل رو با اشتیاق پذیرا هستیم. :)



Advertisements