برچسب‌ها

, ,

قدیما ملت بازیشون این بوده که بشینن یکی بگه: یه مرغ دارم روزی دو تا تخم می‌ذاره. بعد اون یکی بگه چرا دو تا؟ بعد این یکی بگه پس چند تا؟ و همین جور ادامه بدن.
الان ملت مثلاً باید بشینن یکی بگه: یه رئیس دولت دارم روزی فلان قدر می‌بخشه به کشورای دیگه. یا یه کشور دارم روزی فلان قدر نفر توش اعدام می‌شن. یا یه سری همشهری دارم روزی فلان قدر دروغ رو باور می‌کنن. یا فلان قدر هم وطن دارم که شب سر گشنه به زمین می‌ذارن. بعد اون یکی بگه چرا این قدر؟ و اون یکی حرفی نداشته باشه بزنه. یعنی حتی نتونه بگه پس چند تا یا پس چقدر؟ چون جوابش رو از قبل خودش می‌دونه و با گفتنش فقط عذاب خودشو مضاعف کرده. و بعد این یکی و اون یکی دوتایی بشینن زار زار به حال زندگی نکبتشون گریه کنن، یا برن بیرون تو سکوت راهپیمایی کنن. یا در بهترین حالت ممکن هنوز امید داشته باشن و برن شبانه رو دیوارهای شهرشون یه علامت شبیه هفت بکشن، یا برن تو وبلاگشون یه حرفی بنویسن یا توی گودرشون به پست‌هایی که همین جور حرفا رو زده لایک بدن.
می‌دونی می‌خوام چی بگم؟ می‌خوام بگم اون موقع‌ها دغدغه‌ی ملت تعداد تخم‌هایی بوده که مرغشون می‌ذاشته. آخر شب که از مزرعه برمی‌گشتن خونه اینجوری سر خودشونو گرم می‌کردن. که اون قدیما اگه یه مرغ دارم بازی می‌کردن می‌دونستن که فقط یه بازیه. که چند نفر آخر اشتباه می‌کنن و می‌سوزن ولی بالاخره این دور باطل بعد از نهایتاً یه ساعت تموم می‌شه و می‌تونن بعدش به خواب ناز فرو برن و کابوس نبینن. ولی الان این دور باطل خیلی طولانی شده. چند وقته؟ یه سال؟ دو سال؟ بیشتر؟ خیلی‌ها هم تو این بازی سوختن، ولی نمی‌دونم چرا هنوز نتونستیم تمومش کنیم. یعنی باید باز ادامه بدیم؟ … اگه این جوره باشه، باشه. من باز شروع می‌کنم…
یه روح دارم روزی یه بار کم میاره… 

Advertisements