برچسب‌ها

, ,

ترم پیش آخرین کلاس ریاضی کل عمرم رو گذروندم. فکر کردن به اینکه هر جلسه‌ای که می‌گذره من رو به تموم شدن یادگیری این درس بی کاربرد تو زندگیم نزدیک‌تر می‌کنه یکی از دلایل احساس خوب من توی اون کلاس بود و البته عقده‌ای نبودن استاد مربوطه و خوش اخلاقی‌شون مزید بر علت.
استاد ریاضی‌مون از این آدمایی بود که دوست داری بری لپشون رو بکشی از بس که گوگولی هستند و نجیب. از اون دسته جوان‌مردهای با حیایی که نسلشون داره کم کم رو به انقراض میره. اصلاً نمی‌دونم چرا اومده بود ریاضی درس می‌داد. یعنی خودش هم نمی‌دونست! بارها پیش اومد که سر کلاس یهو بره تو عالم خاطراتش و از زندگی و تجربیاتش برای ما تعریف کنه. و خب مسلماً بچه‌ها هم با اشتیاق دست‌ها رو می‌زدند زیر چونه و به حرفاش گوش می‌دادند. شاید همه می‌دونستیم که این جور حرف‌هاش خیلی بیشتر از درسی که داره بهمون میده به دردمون می‌خوره و یادمون می‌مونه.
توی یکی از همین حالت‌های خوبی که بهش دست داد شروع کرد به حرف زدن درباره بالاترین حس نشاط و لذتی که از درک یه موضوع به آدم دست میده و ابن سینا توی کتاب اشاراتش ازش با عنوان «بهجت» نام برده. از این گفت که چنین حسی برای هرکس ممکنه فقط چند بار توی عمرش و در چند مکان خاص رخ بده. و بعد تعریف کرد که این حس‌ها در کجا برای خودش رخ داده. با دیدن تصویر یه شهید تو یه منطقه نظامی یا با نشستن و نگاه کردنش به خانه کعبه…
حسش رو درک می‌کردم. وقتی داشت می‌گفت کاری به ریز ریز خندیدن بچه‌هایی که چنین چیزهایی رو مسخره می‌دونن نداشت. اصلاً انگار نمی‌دیدشون. همون حسی رو داشت تعریف می‌کرد که خودم در کنار خانه کعبه داشتم. مخصوصاً وقتی که بعد از یه هفته زجر کشیدن توی مدینه‌ای که از در و دیوارش غم می‌باره به آرامش مکه رسیده بودم.
قبل از اینکه برم مکه وقتی بقیه شروع می‌کردند از غربت بقیع و از حس حال مدینه گفتن تو دلم می‌گفتم بابا دیگه جو ندید! اینجوری‌ها هم نباید باشه. ولی خب بود. بعضی مکان‌ها همیشه به همه افراد یه حس مشترک میدن حتی اگر اعتقاد چندان راسخی هم بهشون نداشته باشی. مثل حس کلیسای مسیحی‌ها برای ما مسلمونا، یا حس خوب طبیعت بکر برای همه. و من اون غم و استیصال رو تو چهره تک تک افراد کاروانمون توی مدینه می‌دیدم. و درست برعکسش توی مکه. اون نشاطی که تو وجود همه بود، خنده‌ها، آرامش تو صورت و رفتار…
من وقتی به مکه طلبیده شدم که شاید هنوز خیلی خام بودم و دین و مذهب رو فقط از توی کتاب‌ها دنبال می‌کردم. همون وقتی که به نظرم جای دخترای بدحجاب وسط آتیش جهنم بود و فکرایی از این قبیل. یعنی همون وقتی که درباره آدم‌ها فقط با دیدن ظاهرشون قضاوت می‌کردم و شاید یه جورایی خود برتر بینی هم نسبت به بقیه به خاطر رعایت کردن یه سری اصول و احکام تو وجودم حس می‌کردم. اونجا توی مکه یه بار از مادر و خواهرم جدا شده بودم و داشتم برای خودم کیف می‌کردم. نشسته بودم رو پله‌های مسجدالحرام و غرق عالم خودم بودم. پر حس خوب بودم. پر همون حس بهجت. یادمه وقتی داشتم می‌رفتم تو اون حس دستامو زده بودم زیر چونه‌م و با لبخند به کعبه و آدم‌هایی که دورش طواف می‌کردن نگاه می‌کردم. غرق شده بودم قشنگ… تا اینکه یه خانم ایرانی اومد جلوم و زد رو شونم و گفت خانم یه ذره چادرت رو جمع و جور کن. به خودم اومدم و دیدم قشنگ لم دادم رو پله‌های مسجدالحرام و پاهامو دراز کردم و شاید اگر یه ذره دیگه می‌گذشت دستامو هم می‌ذاشتم زیر سرم و کامل رو پله‌ها دراز می‌کشیدم! و خب مسلمه که در چنان شرایطی هر گوشه چادرم یه طرف رفته بود و مردهای عرب هم داشتند چپ چپ نگاهم می‌کردند!.خب شاید اگر موقعیت دیگه‌ای بود از خجالت سرخ می‌شدم و از صحنه فرار می‌کردم. ولی در اون لحظه به قدری دچار اون حس خوب بهجت بودم که به اون خانم یه لبخند زدم و چادرم رو جمع کردم و باز دستامو زدم زیر چونم و با لبخند همونجا نشستم و نگاه مردهای عرب رو هم نادیده گرفتم. شاید اگر اون همه آدم دور کعبه طواف نمی‌کردند بلند می‌شدم و سرخوشانه دور کعبه می‌دویدم و طواف می‌کردم! اونم نه طوافی که مرسوم هست و قاعده‌ی خاص خودش رو داره. طوافی که اون لحظه انگار روح و جسمم می‌طلبید…
از اون سفر تنها چیزی که برای همیشه برای من موند و شاید بشه اسمش رو گذاشت کوله‌باری که با خودم برگردوندم همین چند دقیقه‌ای بود که دربارش نوشتم. هیچ کدوم از اعمالی که به جا آوردنشون واجب بود و اون همه ذکر و قرآن و نماز من رو به اون حس نشاط و بهجت نرسوند. اما اون چند دقیقه نگاه و فکر و لبخند تا همیشه همراهمه. چیزی که تو اون لحظه از جهان هستی درک کردم تا همیشه تو قلبمه. اون حس سرخوشانه دویدن دور خونه خدا و با یه دست دیوار چندصد ساله‌اش رو لمس کردن همیشه آرزومه. و شاید هیچ وقت هم مادر و خواهرم رو نبخشم که اجازه نمی‌دادند من تنهایی از هتل برم مسجدالحرام و می‌ترسیدند که اتفاقی برام بیفته چرا که من هیچ جایی به اندازه اونجا احساس امنیت نکردم. هیچ بلدالامینی به اندازه اونجا نمی‌شناختم. و هیچ تونلی تو زندگیم خوش حس‌تر از تونلی نبود که هتل ما رو به مسجدالحرام وصل می‌کرد و بالاش نوشته بود «ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا» و هرباری که داشتیم از توش رد می‌شدیم کل نوای ربنای شجریان تو ماه رمضون‌ها توی گوشم می‌پیچید و غرق لذتم می‌‎کرد…
کاش می‌شد مثل تو فیلم‌ها چشم‌هام رو ببندم و بعد از باز کردنش خودم رو توی صحن مسجدالحرام خلوت ببینم و صورتم پر از لبخند بشه و شروع کنم به همون بالا و پایین پریدن و دویدنی که برای اونجا آرزومه… کاش فیلم زندگیم اونجوری تموم بشه… در اوج بهجت… 

Advertisements