برچسب‌ها

, ,

بعضی چیزها در بعضی خانواده‌ها اپیدمی می‌شوند. مثلاً در خانواده‌ی ما زوم کردن روی یک موضوع و حرف زدن مداوم درباره‌اش اپیدمی‌ست. حالا ممکن است این موضوع اصلاً جذابیت خاصی هم نداشته باشد، ولی خب برای خانواده‌ی ما این اصلاً مهم نیست! مهم این است که اینقدر درباره‌اش حرف بزنیم تا دیگر نتوانیم چیز جدیدی به آن اضافه کنیم. و خب لازم به گفتن هم نیست که اگاهی این حرف زدن‌ها به شوخی و خنده می‌کشد و از بس که روحیه طنزپردازی دسته جمعی‌مان هم بالاست هر کداممان به یک گوشه اتاق می‌افتیم و اینقدر می‌خندیم تا سیاه و کبود شویم، و گاهی هم اینقدر این زوم کردم استهلاکی می‌شود که اعصاب خودمان هم خرد می‌شود.
مثلاً امروز که برادرزاده‌هایم برای نهار خانه‌ی ما بودند بحث کشیده شد به درس‌های راهنمایی و دبیرستان و اینکه منِ عمه‌ی محترمی که دیروز آخرین امتحان دوره مهندسی خود را داده‌ام چقدر از آن درس‌ها را به یاد دارم. برادرزاده‌ها با چشمانی که مچ‌گیری از عمه از آنها می‌بارید به من نگاه می‌کردند و اسم تک تک کتاب‌ها را می‌آوردند و توقع داشتند که من به عنوان یک مهندس این جامعه فصل فصل این کتاب‌ها را به یاد داشته باشم. و خب مسلمآً در چنین شرایطی بهترین کار بالای منبر رفتن است و زیر سوال بردن نظام آموزشی کشور و آه و ناله کردن که چرا این همه در سال‌های مفید زندگی ما این چنین درس‌های به درد نخوری را در ذهنمان چپاندند و از این قبیل حرف‌ها. برادرزاده‌‌ی کوچک‌تر مجاب شد و دست از سر کچل عمه‌ی عزیزتر از جانش برداشت. (که البته بعداً کاشف به عمل آمد که گونه‌ای پاچه‌خواری ظریف برای به دست آوردن دل ما برای درست کردن پاورپوینت مدرسه‌اش بوده است!) ولی برادرزاده‌ی بزرگ‌تر همچنان بر مواضع خود ایستاده بود و مخ نداشته‌ی ما را انگولک می‌کرد که عمه جان هندسه فضایی را بیشتر دوست می‌داشتی یا اصل خانه‌ی کبوتری؟ تازه دو پایش را در یک کفش کرده بود که اگر گفتی کمان درخور چه بود و چگونه رسم می‌شد؟ و وقتی دید که من با شنیدن نام کمان درخور چنان غرق در خاطرات دور و درازم شدم که اصلاً این بنده خدا در کجای کتاب‌های ما بود که نامش این چنین غریب می‌زند و توأمان جرقه‌هایی هم در ذهنمان روشن می‌کند، وارد نقش مهم خانوادگی خود، یعنی زوم کردن روی کمان درخور بیچاره شد و شروع به حرف زدن درباره کمان درخور کرد! حتی چیده شدن سبزی‌پلو ماهی مادربزرگ عزیزتر از جانش هم باعث نشد که در این بحث لحظه‌ای وقفه اندازد. انگار که زندگی تنهای برای این ادامه داشت که من کمان درخور را بشناسم و بعد بمیرم! مسئله هم اینجا بود که من اصلاً مبحث این کمان درخور بیچاره را به یاد نمی‌آوردم و حتی راهنمایی‌های او که می‌گفت برای رسمش به پرگار نیاز نیست و از این قبیل هم کمکی به من نمی‌کرد. حتی لحظه‌ای هم نمی‌توانید خودتان را جای من بگذارید که چقدر دوست داشتم زمان را به اندازه یک سرچ در گوگل متوقف کنم و معنای کمان درخور را از اینترنت بیابم و با دانستنش به برادرزاده‌ام فخر فروشی کنم! اما حیف که زمان فقط در فیلم‌ها می‌ایستد…
ولی اگر فکر کرده‌اید که من شرمنده‌ی برادرزاده‌ام شدم باید بگویم که اشتباه می‌کنید. انسانی که از کودکی طعم خاله و عمه شدن را چشیده باشد این را هم می‌داند که چگونه ذهن نوادگان و حتی برادر و خواهران و الباقی وابستگان را از موضوعی که نمی‌خواهد درباره‌اش صحبت کند منحرف کند!
با سلام و صلوات در دل و اتکا به اینکه همیشه از روی نمودار به سادگی نقاط اکسترمم و عطف تابع را می‌شناختم و هنوز شکل برخی از توابع در ذهنم است، به اسکلت باقی مانده از ماهی‌ای که اکنون گوشتش به شنا در شکم شریفم مشغول بود اشاره کردم و برادرزاده‌ی ارشد را گفتم که ببین! اینجا نقطه عطف اسکلت این ماهی است و این قسمت از تیغش شبیه نمودار تابع رادیکالی است و آن کاهو! بله آن برش کاهو در سالاد شبیه نمودار ایکس به توان دو است و…
برادرزاده‌ی ارشد در یک حرکت کیش و مات شده بود. تلاش‌های مذبوحانه‌ای برای ارزش دادن به کمان درخور می‌کرد ولی عمه‌اش چنان در اشکال روی سفره‌ی غذا غرق شده بود که دیگر نمی‌شنید. برای اولین بار در زندگی احساس می‌کرد که چقدر ریاضی در زندگی‌اش جاریست و چه نیروی عظیمی پشت این تیغ‌هایی که به شکل نمودار تابع رادیکالی به اسکلت اصلی چسبیده‌اند وجود دارد. که اگر این رادیکال، توان می‌شد چه تغییری در فیزیک بدن آن ماهی به وجود می‌آمد. دوست داشت تک تک اجزای سالاد را بررسی کند و حتی برود در یخچال را باز کند و میوه‌ها را بیرون بکشد و در آنها ریاضی را جست و جو کند. حال غریبی داشت و چشم‌هایش از شوق می‌درخشید. بدون اینکه بشنود برادرزاده چه می‌گوید ناگهان با هیجان صدایش می‌کرد و می‌گفت: به این کلم بروکلی نگاه کن! ببین چقدر قشنگ صعودی تقسیم شده، یا این خیار، ببین دوره‌ی تناوب قرارگیری تخم‌هایش چه زیباست!
و این گونه بود که در یک ظهر جمعه‌ی زمستانی هم برادرزاده‌ی عزیز را بر سر جایش نشاندیم که مبادا خدای نکرده بار دیگر استعداد‌های عمه‌ی عزیزتر از جانش را نادیده بگیرد، و هم فهمیدیم که این همه مشقتی که در راه خواندن دروس ریاضی دبیرستان کشیدیم اگر با نشان دادن نمونه‌هایی در طبیعت همراه می‌شد چقدر به ما شور و شوق بیشتر یادگیری می‌بخشید و چقدر کمتر معلمان و مولفان بیچاره را فحش نثار می‌کردیم. و البته فراموش نخواهم کرد نقش بی بدیل کمان درخور را در کسب این فضائل! 

 

Advertisements