برچسب‌ها

,

باید یه جایی تو دنیا یه شهری بسازن که مردم توش روزها بخوابن و شب‌ها بیدار باشن. یه جایی که بدونی می‌تونی تو صبح‌های زمستونی زیر پنجره‌های شمالی خونه ولو بشی و از نوازش دست آفتاب رو تنت لذت ببری. یه جایی که تو خواب سر ظهرت رویای شب قبلت رو ببینی. شبی که مثل بقیه مردم شهر توی خیابون‌ها بودی و از آتیش بازی‌ها و چشمک‌ زدن‌های تابلوهای نئون لذت می‌بردی.
باید تصویب کنن که توی این شهر ماشین‌ها حق تردد نداشته باشن. مردم با دوچرخه این طرف و اون طرف برن. دوچرخه‌هاشون هم زنگ نداشته باشه حتی. آخه باید بشه از سکوت شب لذت برد. حتماً هم باید یه سری از بهترین آشپزهای دنیا رو ببرن که توی رستوران‌ها و کافه‌های این شهر کار کنن. صندلی کافه‌ها باید تو پیاده‌رو چیده شده باشه. باید وقتی توی یکی از این کافه پیاده‌روها نشستی بتونی یه زوج شاد و خوشبخت رو ببینی که دارن کنار هم دوچرخه سواری می‌کنن و میگن و می‌خندن. یا حتی یه پیرزن و پیرمرد که آروم آروم شونه به شونه‌ی هم راه میرن و به هم کمک می‌کنن. باید وقتی دستت رو زدی زیر چونت و با لبخند دور شدنشون رو نگاه می‌کنی عطر کیکی که تازه از توی فر آشپزخونه‌ی کافه بیرون اومده بپیچه تو دماغت و باعث بشه با تمام وجودت نفس عمیق بکشی. اون وقت باید همون طور که سرت رو آوردی بالا تا نفس عمیق بکشی نگاهت بیفته به ماه و ستاره‌های توی آسمون و چشمات رو ببندی و آرزو کنی. باید هنوز چشمات رو باز نکرده باشی که صدای ویولن زدن بپیچه تو فضا. ویولن‌زن باید یه مرد با موهای جو گندمی باشه که هر شب با صدای سازش شور و حس زندگی به مردم شهر میده. مردی که چشماش همیشه زیر لبه‌ی کلاهش پنهانه و فقط وقتی میشه دیدشون که برق شادی دارن.
باید توی این شهری که خیابون‌های پهن و سنگ‌فرش شده داره، خونه‌های کوچیکی باشه که دیوارهای رنگارنگ و تراس و گلدون دارن. باید توی یکی از این تراس‌ها یه نویسنده نشسته باشه که به مردم این شهر نگاه کنه و داستان زندگی‌‎شون رو تصور کنه و بنویسه. شاید هم توی یکی دیگه از تراس‌ها یه عکاس با دوربینش منتظر دیدن یه صحنه‌ی ناب برای جاودانه کردن باشه. آره… باید توی اون شهر حتماً یه عکاس و یه نویسنده باشن تا زندگی مردم رو به تصویر بکشن و بنویسن تا ما ببینیم و بخونیم و آرزو کنیم که کاش جای اونها بودیم…
آره… باید چنین شهری وجود داشته باشه… باید چنین عکاس و نویسنده‌ای وجود داشته باشه… 

 

Advertisements