برچسب‌ها

هر کسی تو زندگیش یه سری آرزو و فانتزی داره.

هر کسی تو زندگیش یه سری آدم داره که براش از بقیه آدم‌ها مهم‌ترن.

شاید بازیگر نقش اصلی بعیدترین و فانتزی‌ترین آرزوی هرکسی همون آدمی باشه که براش از بقیه آدم‌ها مهم‌تره.

.

.

.

چی شد که به این چیزا فکر کردم؟

چون امشب یکی از فانتزی‌های زندگیم به تحقق پیوست.

مامان گلی تپلی و قد کوتاه 69 ساله من رو تصور کنید که عینک زده و وایساده کنار سینک آشپزخونه و داره صفحه‌های آخر یکی از کتاب‌های کتابخونه‌ی من رو می‌خونه و هم‌زمان با سروصدا گوجه سبز می‌خوره و درباره‌ی کتابه با من حرف می‌زنه.

بعد من رو تصور کنید که مبهوت از دیدن این تصویر رویایی نشستم رو چهارپایه پلاستیکی کنج آشپزخونه و ترکیبی هستم از حس لذت و بهت و دارم به این فکر می‌کنم که مامانم که فقط سواد خوندن و نوشتن داره چطوری تو یه هفته تونسته این کتاب 200-300 صفحه‌ای رو بخونه. حتی چشمام برق هم می‌زنه و به این فکر می‌کنم که بعد از این کتاب کدوم یکی از کتاب‌هام رو بدم مامان گلی بخونه بهتره؟

.

کاش می‌تونستم به جای احمقانه نگاه کردن به مامان گلی بهش بگم: مامان گلی مرسی که هستی. درست همون قدر که باید مهربون؛ و همون قدر که باید ساده؛ و همون قدر که باید با تمام سادگی و مهربونیت حرص دهنده! مرسی مامان…

.

.

.

دوشنبه 2 خرداد 90. برای ثبت در تاریخ

Advertisements