برچسب‌ها

,

ساعت 8 و 40 دقیقه‌س و نشستم اینجا پشت مونیتور و دستمو زدم زیر چونه‌م و فکر می‌کنم. عادت دارم و نمی‌دونم چرا وقتی تو فکر و خیال فرو میرم ناخودآگاه مثل پاندول ساعت تکون می‌خورم و چپ و راست میرم. نگرانم که نکنه ساعت 9 که شد یه پرنده از تو دهنم، یا دو تا از تو گوشام، یا حتی یه دونه که مرده ولی چون به شغلش علاقه داشته همچنان روحش تو ساعت پاندولی مونده، از تو کله‌م بیاد بیرون کوکو کنه و بره. اگه پرنده‌هه بره من تنهایی چیکار کنم؟ دیگه وقتی دارم فکر می‌کنم و مثل پاندول تکون می‌خورم منتظر کی باشم؟ نه! نه! پرنده هه نباید بره. باید یه فنر به دمش وصل شده باشه که وقتی میاد بیرون دوباره بکشدش تو. ولی خب آخه پرنده‌ای که یه فنر به دمش وصل شده باشه که دیگه نمی‌تونه آزاد باشه. پرنده تو کله‌م که آزاد نباشه من چطوری فکرمو پرواز بدم؟ مگه همین پرنده‌هه نیست که گاهی فکرمو برمی‌داره می‌بره پرواز میده و بعد میاد می‌ذاره سر جاش؟ من فکرامو دوست دارم. اگه اونا نباشن که اصن مثل پاندول ساعت هی چپ و راست نمیرم و تکون نمی‌خورم.

چه دردسری! واقعاً چیکار کنم حالا؟ قید فنر رو می‌زنم که پرنده‌م بتونه پرواز کنه. به جاش یه قفس بزرگ می‌گیرم می‌ذارم دور خودم که وقتی پرنده‌هه از تو سرم اومد بیرون کوکو کنه، بتونه یه چرخی هم بزنه و فکرامو هم یه پروازی بده تا هوا بخورن و بعد برگرده سر جاش. ولی… ولی… خب پرنده تو قفس همیشه غمگینه! نمی‌خوام فکرام با یه پرنده غمگین نشست و برخواست کنن. افسرده میشن طفلکیا. من به عنوان یه انسان متفکر باید مواظب و مسئول وضعیت فکرام باشم.  اممممم. اصلاً بذارید برم یه سرچ تو اینترنت بکنم ببینم اونجا چیزی پیدا می‌کنم؟ بذارید بنویسم… مثلاً «راه‌های یک جا نگه داشتن پرنده خارج قفس» یا «چگونه پرنده‌ها را اهلی کنیم؟» خب… داره می‌گرده…. آهان…

وایسا بخونم… اینجا نوشته برای اهلی کردن حیوانات باید بهشون محبت کرد. نوشته حیوانات و پرندگان محبت آدم‌ها رو می‌فهمن. چه جالب! خب الان یعنی باید به پرنده تو سرم محبت کنم؟ براش دون بپاشم و نگاهش کنم و براش شعر بخونم؟ یا وقتی اومده بیرون کوکو کنه بگیرم نازش کنم؟ چی می‌خوره حالا؟ ای وای! جو و ارزن نداریم تو خونه. نون چی؟ فقط یه تیکه نون سنگک خشک از دو سه روز پیش مونده. باید برم آب بزنم خیس شه از گلوش بره پایین؟ ای وای هول کردم! آخه کی به پرنده تو سرش نون سنگک میده که من دومیش باشم؟ چیکار کنم؟ برنج چی؟ بذار ببینم برنج پخته داریم؟ شت! نه. تموم شده. یه سیب داریم با چند تا انگور. دوست داره یعنی؟ پرنده میوه می‌خوره؟ از کی بپرسم حالا؟ کمکـــــــ

….

کوکو… کوکو…

ساعت 9 شد. پرنده‌م… اومد کوکو کرد… و رفت!

هــعـــی… اینجا نوشته بود پرنده‌ها از دیدن آدم‌های هراسان می‌ترسن و فرار می‌کنن. فرار کرد… همه چی تموم شد… دیگه لازم نیست براش کاری کنم. بهتره برم سر کار خودم. چیکار می‌کردم؟ ام… آهان داشتم فکر می‌کردم. فکر! فکر؟ فکرام چی شد پس؟ وای! پرنده! پرنده! برگرد! کجا رفتی؟ فکرای منو با خودت بردی… پرنده…..

Advertisements