برچسب‌ها

خودم اینجا زندونی، فکرم اون بالا بالاها می‌پره

بین زندون تن و پرپر ذهن، آخرش امید و خنده می‌بره

.

.

.

پی‌نوشت: سهم من از دیدن نور همین باز کردن‌های اتفاقی پنجره و دیدن آسمونه. اون روز آسمون یه جور خاصی می‌خندید. انگار که منتظر باشه یکی دوربین بگیره دستش و بعد از اینکه از 1 تا 3 شمرد، ازش عکس بگیره…

.

عکس از خودم. اوایل پاییز 1390

Advertisements