برچسب‌ها

,

دنیا خیلی کوچک‌تر از چیزی هست که بخوای جدی‌ش بگیری. برای همین وقتی یهویی برنامه‌ت جور میشه بری تو یه کافه و زهرا رو ببینی، اون موقع که می‌بینی «یکی» بهت زنگ می‌زنه که برگرد پشت سرت رو نگاه کن و می‌بینی اون دو تا میز عقب‌تر از تو نشسته چندان تعجب نمی‌کنی.

شاید فقط تعجبت از این باشه که «ئه چقدر عوض شدی!» یا «چقدر بزرگ شدی بچه!» ولی بعدش که یه ذره از شوک اولیه در بیای و فکر کنی ببینی چندان هم چیز عجیبی نیست. تو حداقل یه سال و نیم پیش این آدم رو دیدی و از اون موقع چی تو دنیا ثابت مونده که این «یکی» ثابت بمونه.

بعد که میای خونه باز داری بهش فکر می‌کنی. همچنان اون جمله مسخره «وای چقدر بزرگ شده بود، چقــــدر عوض شده بود!» توی سرت تکرار میشه. ولی بعد که می‌شینی پشت کامپیوتر و لم میدی به صندلی یهو یکی از حرفایی که توی اون دیالوگ کوتاه ازش شنیدی توی ذهنت میاد و بعد توی دلت یهو یه جرقه شادی می‌زنه که «ایول پس تو این مدتی که ازش بی‌خبر بودم کم نیاورده و راه خودش رو با وجود سختی‌هاش ادامه داده». بعد دیگه از بعد از اون همش بهش فکر می‌کنی و لبخند می‌زنی. یادت می‌افته چقدر دوتایی تلاش کردید برید دانشگاه تهران سر کلاس‌های دکتر شفیعی کدکنی ولی یا همش خواب موندید، یا آخرم که با هزار بدبختی تونستید برید اون روز کلاس استاد کنسل شده بود و ضایع شدید. همین جور این لبخنده ادامه پیدا می‌کنه. یه جاهایی حتی یهو نیشت هم باز میشه.

بعدش ولی دیگه مهم نیست چی میشه. یعنی ته این نوشته مهم نیست. مهم فقط اون مسیره بوده که تو حس کردی یه آدم تونسته اون رو اون جوری که دوست داره بگذرونه. هر چقدر هم ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند که اون آدم اون کار رو نکنه! همین دیدن برنده بودنش می‌تونه اینقدر برای من مریم بانو عامل بزرگی باشه که باعث بشه بیام این خونه گرد و خاک گرفته رو به افتخارش آب و جارو کنم و بگم «یکی» دیدنت خیلی فاز داد امروز! کاش اصن همیشه یکی باشه که وقتی توقعش رو نداری به یک‌بارگی به آدم مسیج بده و بگه برگرد!

Advertisements