برچسب‌ها

گاهی فقط سفر و سکوت و تنهایی باعث میشه آدم بفهمه چی از جون خودش و زندگیش می‌خواد.

گاهی برای پیدا کردن «خود» باید از همه دوست و آشناها دل کند و رفت یه جای دور، نشست لب دریا، یه آینه‌ی کوچیک هم گرفت توی دست، تا وقتی بالاخره تونستی راهت رو انتخاب کنی توی اون آینه به چشمای خودت نگاه کنی و به خودت قول بدی…

گاهی وقتا آدم واقعاً نیاز داره به خودش قول بده! اونم نه تو جایی که همیشه زندگی می‌کنه و به عبارتی روزمرگی می‌کنه. گاهی آدم باید قول‌های مهم زندگیش رو توی جاهای خاص به خودش بده. جاهایی که تکرار شدنی نیستند.

گاهی آدم باید یه دقه چمدون هنوز بسته نشده‌ش رو ول کنه و بیاد حرفای توی سرش رو بنویسه تا به باور سفرش و هدفی که ازش دنبال می‌کنه برسه. باید یه جوری حک کنه حال و هواشو. چون همون طور که پشت دفتر برنامه ریزی قلمچی نوشته کمرنگ‌ترین جوهرها از قوی‌ترین حافظه‌ها ماندگارترند!

آدم گاهی بعد از تولدش باید خودش خودشو ثبت کنه. این بار پدر مادر مجبور نیستن برن ثبت احوال تا بودن تورو ثبت کنن. خودت باید تصمیم بگیری که کجا و چطوری می‌خوای ثبت بشی…

.

.

.

.

.

ساعت 1:45 بامداد شنبه 26 فروردین 91، حدوداً 4 ساعت قبل از پریدن به بوشهر

Advertisements