پرواز می‌کنم، پس هستم!‏

برچسب‌ها

خودم اینجا زندونی، فکرم اون بالا بالاها می‌پره

بین زندون تن و پرپر ذهن، آخرش امید و خنده می‌بره

.

.

.

پی‌نوشت: سهم من از دیدن نور همین باز کردن‌های اتفاقی پنجره و دیدن آسمونه. اون روز آسمون یه جور خاصی می‌خندید. انگار که منتظر باشه یکی دوربین بگیره دستش و بعد از اینکه از 1 تا 3 شمرد، ازش عکس بگیره…

.

عکس از خودم. اوایل پاییز 1390

با تو هر روز 88.8.8 من است!‏

برچسب‌ها

, ,

از آخرای سال 87 افتاده بود تو دهنم که من باید تو تاریخ 88.8.8 عروسی کنم. اون وقتا زندگی مجازی‌مون به 360 محدود می‌شد. می‌رفتم و می‌اومدم و اونجا این رو می‌نوشتم. دیگه همه بچه‌ها می‌دونستن مریم بانو منتظر رسیدن 88.8.8 هست. تقویم 88 که خریدیم قبل از هر چیزی 8.8 رو توش پیدا کردم. تازه اون موقع بود که فهمیدم 88.8.8 جمعه هست و روز تولد امام رضا. کلی غافلگیر شدم. شوخی‌ای که راه انداخته بودم داشت جدی می‌شد!

گذشت و گذشت و گذشت. توی اون 6-7 ماه اول 88 اینقدر اتفاقات مختلف افتاد که زندگی همه رو تغییر داد. تو دنیای مجازی 360 بسته شد و ماجراهای تلخ و شیرینش رو هم با خودش برد. همزمان با بسته شدن اونجا «حوادث اخیر» رخ داد و از این رو به اون رو کردمون. اینقدر افسرده شده بودیم که یادمون نبود چه روزها و خاطراتی داشتیم، چه خنده‌ها و شوخی‌هایی داشتیم…

خرداد و تابستون گذشت و داغش رو روی دلمون گذاشت و رفت. پاییز شده بود و خستگی و افسردگی بعد از اون جریانات تازه داشت خودش رو نشون می‌داد. خراب بودم…

تا اینکه یه روز پاییزی یه دوست خوب قدیمی رو که دست تقدیر از هم جدامون کرده بود رو دوباره دیدم. زندگیم عوض شد یا به قول معروف وارد فاز جدیدی شد! اون یه دوست قدیمی اومد و شد یارم… تکه‌های خرد شده روحم رو به هم وصل کرد و از اون مریم داغون یه مریم تازه ساخت. پا به پام اومد و پا به پاش رفتم تا تونستیم به جایی برسیم که جفتمون تو آرزوهامون می‌دیدیم. از 88.8.8 باخبر بود. یه بار تو حرفام از خاطرات 360 که براش می‌گفتم اینم گفته بودم. 88.8.8 رو برام خاطره‌ساز کرد. همون جور که دوست داشتم… اون سال چند تا از بچه‌های 360 بهم گفتن دیدی 8.8 هم شد و کاری نکردی؟ و من تو دلم قند آب می‌شد و بهشون می‌خندیدم که چیزی نمی‌دونن. شوخی‌ای که راه انداخته بودم اینقدر خوب و قشنگ جدی شده بود که من جز شکر خدا به خاطرش کاری نمی‌تونستم بکنم.

امروز  2 سال از اون روز گذشته. 90.8.8 هست و باز چند تا از دوستای قدیمی 360 بهم مسیج زدن و گفتن که امروز همش یاد تو و 88.8.8ت بودیم. منم در جوابشون خندیدم و جواب دادم که «ای بابا! اگه اون موقع ازدباج کرده بودم الان دومین سالگردش بودا! :دی» آخه هنوزم دوست ندارم برای کسی تعریف کنم پاییز اون سال برای من چطوری گذشت. آخه فقط خودم و یارم می‌دونیم 88.8.8 یعنی چی. اتفاقات اون پاییز فقط مال ماست. دوست ندارم داستانش رو تعریف کنم. بعضی داستان‌ها جاش فقط تو سینه اون کسی هست که اونو می‌دونه. تا وقتی اونو اونجا داره احساس گرما می‌کنه، وقتی پخش بشه دیگه چیزی ازش نمی‌مونه.

این‌ها رو نوشتم که بگم این روزگار رو دوست دارم. حس خوبی هست که ببینی دوستات با وجود همه مشغله‌های زندگی‌شون وقتی به تقویم نگاه می‌کنن یادشون به این بیفته که یه مریم بانویی بود که یه مدت گیر داده بود می‌خواد 88.8.8 عروسی کنه، و بعد گوشی‌شون رو بردارن و به خاطر تجدید خاطرات شوخی‌های اون زمان بهت مسیج بزنن… حس خوبی هست که صبح که از خواب بیدار میشی یادت بیفته امروز دو سالگی 88.8.8ت هست و اول لبخند بزنی و بعد از جات بلند بشی. انگار که یهو یه نور کوچولوی عزیز توی قلبت خودشونو نشون بده و گرمت کنه…‏ حس خوبی هست که به این فکر کنی دو سال و خورده‌ای پیش تو این روزها چه روزهای سختی رو می‌گذروندی و الان به خاطر داشتن یه یار همراه چقدر آروم و خوشبختی…

برای ثبت در تاریخ / مهر 90

برچسب‌ها

رابطه مستقیمی هست بین میزان ایده‌ها و افکار من با حجم کاریم. هرچی بیشتر سرم شلوغ میشه بیشتر ایده به ذهنم می‌رسه.‏

الان یه دفتر کنار موس کامپیوترمه برای نوشتن ایده‌هایی که موقع نت گردی به ذهنم می‌رسه، ‏یکی رو میز تحریرم واسه فکرایی که وسط درس خوندن حمله می‌کنن. ‏

بعید نمی‌دونم چند روز دیگه یکی هم بذارم تو دستشویی واسه فکرایی که اونجا میان تو سرم!

‏تو حموم رو که اصن نگو! باید ماژیک ببرم وقتی زیر دوشم و یه فکر از توی دوش تلپی می‌افته تو سرم، رو دیوار بنویسمش که یادم نره! ‏

تو رخت خواب آقا! اونجا که باید سیستم ضبط صدا رو فعال کنم. یعنی لامصب چراغ که خاموش میشه و دراز می‌کشم انگار به این فکرا دستور حمله دادن! دوان دوان میان آدم اصن خواب از سرش می‌پره از ذوق. حالا تازه اون موقع میشه مثلاً ضبط کرد صدا رو. جدیداً توی خوابم هم خواب‌هایی می‌بینم که باید به محض بیدار شدن بنویسمشون اینقدر که ایده‌های خوبی توشونه.‏ اصن یه وعضیا!‏

خلاصه زندگی‌مون الان اینجوریه. شلوغ شلوغ. با سرعت زیاد زیاد. و با یه عالمه فکر و ایده و طرح که صف کشیدن من سرم خلوت بشه بتونم از تو سرم بیارمشون بیرون و دو دستی به عالم بشریت تقدیمشون کنم.‏ سخته ولی خیلی خوبه. انگار که واقعاً زندگی عالم معنا و هدف داره. خستگی‌هاش هم شیرینه.

این روزا شور و هیجانم از خودم اصن.

:دی

کو؟ کو؟

برچسب‌ها

,

ساعت 8 و 40 دقیقه‌س و نشستم اینجا پشت مونیتور و دستمو زدم زیر چونه‌م و فکر می‌کنم. عادت دارم و نمی‌دونم چرا وقتی تو فکر و خیال فرو میرم ناخودآگاه مثل پاندول ساعت تکون می‌خورم و چپ و راست میرم. نگرانم که نکنه ساعت 9 که شد یه پرنده از تو دهنم، یا دو تا از تو گوشام، یا حتی یه دونه که مرده ولی چون به شغلش علاقه داشته همچنان روحش تو ساعت پاندولی مونده، از تو کله‌م بیاد بیرون کوکو کنه و بره. اگه پرنده‌هه بره من تنهایی چیکار کنم؟ دیگه وقتی دارم فکر می‌کنم و مثل پاندول تکون می‌خورم منتظر کی باشم؟ نه! نه! پرنده هه نباید بره. باید یه فنر به دمش وصل شده باشه که وقتی میاد بیرون دوباره بکشدش تو. ولی خب آخه پرنده‌ای که یه فنر به دمش وصل شده باشه که دیگه نمی‌تونه آزاد باشه. پرنده تو کله‌م که آزاد نباشه من چطوری فکرمو پرواز بدم؟ مگه همین پرنده‌هه نیست که گاهی فکرمو برمی‌داره می‌بره پرواز میده و بعد میاد می‌ذاره سر جاش؟ من فکرامو دوست دارم. اگه اونا نباشن که اصن مثل پاندول ساعت هی چپ و راست نمیرم و تکون نمی‌خورم.

چه دردسری! واقعاً چیکار کنم حالا؟ قید فنر رو می‌زنم که پرنده‌م بتونه پرواز کنه. به جاش یه قفس بزرگ می‌گیرم می‌ذارم دور خودم که وقتی پرنده‌هه از تو سرم اومد بیرون کوکو کنه، بتونه یه چرخی هم بزنه و فکرامو هم یه پروازی بده تا هوا بخورن و بعد برگرده سر جاش. ولی… ولی… خب پرنده تو قفس همیشه غمگینه! نمی‌خوام فکرام با یه پرنده غمگین نشست و برخواست کنن. افسرده میشن طفلکیا. من به عنوان یه انسان متفکر باید مواظب و مسئول وضعیت فکرام باشم.  اممممم. اصلاً بذارید برم یه سرچ تو اینترنت بکنم ببینم اونجا چیزی پیدا می‌کنم؟ بذارید بنویسم… مثلاً «راه‌های یک جا نگه داشتن پرنده خارج قفس» یا «چگونه پرنده‌ها را اهلی کنیم؟» خب… داره می‌گرده…. آهان…

وایسا بخونم… اینجا نوشته برای اهلی کردن حیوانات باید بهشون محبت کرد. نوشته حیوانات و پرندگان محبت آدم‌ها رو می‌فهمن. چه جالب! خب الان یعنی باید به پرنده تو سرم محبت کنم؟ براش دون بپاشم و نگاهش کنم و براش شعر بخونم؟ یا وقتی اومده بیرون کوکو کنه بگیرم نازش کنم؟ چی می‌خوره حالا؟ ای وای! جو و ارزن نداریم تو خونه. نون چی؟ فقط یه تیکه نون سنگک خشک از دو سه روز پیش مونده. باید برم آب بزنم خیس شه از گلوش بره پایین؟ ای وای هول کردم! آخه کی به پرنده تو سرش نون سنگک میده که من دومیش باشم؟ چیکار کنم؟ برنج چی؟ بذار ببینم برنج پخته داریم؟ شت! نه. تموم شده. یه سیب داریم با چند تا انگور. دوست داره یعنی؟ پرنده میوه می‌خوره؟ از کی بپرسم حالا؟ کمکـــــــ

….

کوکو… کوکو…

ساعت 9 شد. پرنده‌م… اومد کوکو کرد… و رفت!

هــعـــی… اینجا نوشته بود پرنده‌ها از دیدن آدم‌های هراسان می‌ترسن و فرار می‌کنن. فرار کرد… همه چی تموم شد… دیگه لازم نیست براش کاری کنم. بهتره برم سر کار خودم. چیکار می‌کردم؟ ام… آهان داشتم فکر می‌کردم. فکر! فکر؟ فکرام چی شد پس؟ وای! پرنده! پرنده! برگرد! کجا رفتی؟ فکرای منو با خودت بردی… پرنده…..

بدرود تاناکورا!‏

برچسب‌ها

, ,

شاید روزی از سر ناچاری لباس دست دوم خواهرم را بپوشم، یا روزی برای پر شدن دستم در رانندگی ماشین دست دوم برادرم را بخرم، ولی هیچ وقت زیر بار زندگی دست دوم کسی نخواهم رفت! زندگی از آن قلم‌ جنس‌هاست که باید همیشه دست اول و تازه و منحصر به فرد باشد.